.
مطالب ثابت سایت

هديه به منتظران گل نرگس

نقدی بر تفسیر و مفسران

هجوم آرام و خواب غفلت (نگرشی بر غوغای انفجار جمعیت)

سقیقه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

نقدهايی بر کتب درسي دبستان

مشهورهاي بي اصل

برخی خیانتهای منافقانه در کتاب: «بیست و پنج سال سکوت علی»

گزارشي از تهاجم بر عزاداري و عاشوراي حسيني

نقدي بر مجله‌ي خانواده

مباحثی پیرامون امامت

نمي از كرانه‌‌هاي غدير


موضوعات سایت
کل موضوعات 23
کل ارسال ها 86
کل بازديد ها 602400
کل پاسخ ها 63
کل اعضا 324
آخرين 20 ارسال انجمن

چت آنلاین
ارسال شده توسط salmani در مورخه : پنجشنبه، 10 تير ماه ، 1395

وحدت وجود
ارسال شده توسط samad در مورخه : سه شنبه، 30 تير ماه ، 1394

اخراج تیر از پای امیر المومنین
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 26 بهمن ماه ، 1393

سوال/ تحریف یا ...
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : پنجشنبه، 22 اسفند ماه ، 1392

تصویری با موضوع امیر المؤمنین عل?
ارسال شده توسط taghvim در مورخه : جمعه، 17 خرداد ماه ، 1392

درباره "خيانتهاي منافقانه در «
ارسال شده توسط alef در مورخه : چهارشنبه، 27 دي ماه ، 1391

قرآن و تورات-انجیل
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : سه شنبه، 5 دي ماه ، 1391

حدیث کساء به روايت جابر بن عبد ال?
ارسال شده توسط aletra در مورخه : يكشنبه، 26 آذر ماه ، 1391

بدترين خلق خدا در آخر الزمان!!
ارسال شده توسط sarbaz در مورخه : جمعه، 14 بهمن ماه ، 1390

داستان تير و پاي امير
ارسال شده توسط hedayati در مورخه : يكشنبه، 2 آبان ماه ، 1389

داغ فراق
ارسال شده توسط andalib در مورخه : شنبه، 11 ارديبهشت ماه ، 1389

فراخوان شعارهاي فاطميه
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

سخن از فاطمه گفتن!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

در سوگ همتاي علي عليه السّلام
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1389

امام فدايي دين است، يا اصل دين؟
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388

آسيبها و راهكارها در عزاداري
ارسال شده توسط andalib در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388

بر كرانه‌ي غدير
ارسال شده توسط andalib در مورخه : سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388

مگر غدير را فراموش كرده‌ايم؟!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388

طرح جدید سایت
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

اصلاحيه
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

جستجو


جستجو در وب
جستجوی سايت

اندازه صفحه

100%
125%
150%
200%
250%
300%

   
   
 
  
سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 4 - ادامة سقيفه تبلور وحدت يا تفرقه
 
  

  

سرآغاز

1- نسبت امام معصوم با دين خدا

2- سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه

     
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در حادثةسقيفه

3- علي عليه‌السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه

بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت:

* روايت اول

* روايت دوم

* روايت سوم

      نابودي اسلام، خواستة غاصبان

* روايت چهارم

* روايت پنجم

دستاويز مدعيان تأييد حكومت ابوبكر توسط اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

* روايت اول

* روايت دوم و سوم

* روايت چهارم

دربارة نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام

متن نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

      1 - واژة شيعه و مفهوم آن

     
2 - وضع عرب پيش از اسلام

      3 - ويژگي قريش

      4 - درگذشت پيامبر و رفتار مردم با ثقلين

      5 - انصار و قريش در سقيفه

      6 - خودداري از بيعت با ابوبكر

      7 - نابودي اسلام در كشتن امام عليه‌السلام توسط منافقان

      8 - موضع‌گيري‌ها در برابر ابوبكر

      9 - حجت بر ابوبكر تمام بود

      10 - عمر، و واگذاري حكومت

      11 - شوراي منتخب عمر، عليه اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      12 - سوگواري جنيان بر اسلام

      13 - غربت امام در خيل هم‌پيمانان

      14 - خار در چشم و استخوان در گلو

      15 - موضع امام در جريان قتل عثمان

      16 - بيعت با امام پس از قتل عثمان

      17 - طلحه، زبير و عايشه سركردة شورشيان

      18 - خارج نمودن همسر پيامبر گناهي بس بزرگ

      19 - كشتار شيعيان اميرالمؤمنين در بصره، به دست طلحه و زبير و عايشه

      20 - قتل عثمان، بهانة طلحه و زبير و عايشه

      21 - نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      22 - موضع‌گيري معاويه در مقابل اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      23 - جنگ صفين و ماجراي حكميت

      24 - ظهور خوارج و سستي سپاه عراق

      25 -توبيخ و سرزنش سپاه عراق

      26 - سپاه شام در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      27 - برانگيختن سپاه، براي جنگ با معاويه

 

 

 

 

 

اميرالمؤمنين عليه‌السلام، در حادثة سقيفه:

همان‌گونه كه اشاره شد، هنگامي كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام و اصحاب خاصّش و بني‌هاشم، به تجهيز و تدفين پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله مشغول بودند، عمر و ابوبكر، به همراه اعوان و انصارشان، از فرصت استفاده كرده، و در سقيفة بني‌ساعده گرد آمدند، و به هر ترفندي، زمام حكومت را در غياب اميرالمؤمنين عليه‌السلام از او گرفتند و به ابوبكر سپردند. همة مردم جز گروهي اندك، بيعتي که از علي عليه‌السلام در روز غدير بر گردنشان بود را شکستند، و با ابوبکر بيعت كردند. بني هاشم، و چند نفر از شيعيان خاصّ اميرالمؤمنين عليه‌السلام، مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار، و نيز سعد‌بن عباده و زبير، با ابوبكر بيعت نكردند.
زماني كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام از تجهيز و تدفين پيامبر فارغ شد، كار از كار گذشته بود. علي عليه‌السلام و گروه بني‌هاشم به منزل آن حضرت رفتند. عمر به همراه گروهي از بيعت‌كنندگان با ابوبكر، به منزل اميرالمؤمنين عليه‌السلام آمدند. و تمام حضّار را محاصره كرده و با خود براي بيعت با ابوبكر، به مسجد بردند. وقتي در مسجد حضور يافتند، عمر به آنان گفت: «با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كرده‌اند. و به‌خدا قسم اگر از بيعت، خودداري كنيد، شما را با شمشير وادار خواهيم كرد. بني هاشم وقتي چنين صحنه‌اي را ديدند، بيعت كردند. جز عليّ‌بن ابيطالب عليه‌السلام كه شروع به احتجاج با آن قوم نمود. سخناني بين آن حضرت و ابوبكر و عمر و ابوعبيدة جرّاح ردّ و بدل شد. تا جايي كه در مسجد با صداي بلند، بحث درگرفت. عمر از ترس آنكه مردم به سخنان اميرالمؤمنين عليه‌السلام گوش كرده و منصرف شوند، جلسه را تعطيل كرد. و مردم به خانه‌هايشان رفتند.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام، شب‌هنگام، براي اتمام حجّت با مردم، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها را بر مركبي سوار كرده، و دست حسن و حسين ‌عليهماالسلام را گرفت و به درِ خانة تك‌تك مهاجرين و انصار و اهل بدر رفت، و از ايشان ياري خواست. پس از آنكه با تمام مهاجر و انصار و اهل بدر، اتمام حجّت كرد، تنها چهل و چهار نفر از آنان وعدة نصرت به امام عليه‌السلام دادند! امام به آنان فرمود كه فردا صبح، با سر تراشيده، و سلاح به‌دست حاضر شوند، و بر مرگ خويش پيمان ببندند. ولي صبح فردا، بجز چهار نفر، كسي براي ياري آن حضرت نيامد. اميرالمؤمنين سه شب متوالي، اين اتمام حجّت را تكرار كرد. ولي صبح هر روز، با خلف وعدة آنان مواجه مي‌شد.
وقتي آن حضرت، بي‌وفائي و غدّاري مردم را ديد، در خانه نشست و به وصيّت پيامبر خدا مشغول جمع‌آوري قرآن شد.
ابوبكر به توصية عمر، پيكي را نزد اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام فرستاد و او را براي بيعت فراخواند. اميرالمؤمنين فرمود: من مشغول جمع‌آوري قرآن هستم، و با خودم عهد كرده‌ام كه عبا بر دوش نگيرم مگر براي نماز، تا اينكه قرآن را جمع آوري و تأليف كنم.

ابوبكر و عمر، چند روزي صبر كردند. اميرالمؤمنين عليه‌السلام قرآن را در يك پارچه، جمع كرده و آن را بست و نزد مردم كه در مسجد پيامبر دور ابوبكر جمع بودند، آورد. و با بلندترين صدا فرياد زد: «اي مردم، من از زماني كه پيامبر خدا از دنيا رفته، مشغول غسل او، و سپس مشغول جمع‌آوري قرآن بودم، تا اينكه قرآن را در اين يك پارچه جمع كردم... تا فردا نگوييد: ما از اين قرآن غافل بوديم. تا فرداي قيامت نگوييد كه من شمارا به ياري نطلبيدم، و حقّ خودم را به شما يادآوري نكردم، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش فرا نخواندم1.

عمر، گفت: اين قرآني كه نزد ماست، مارا از قرآن تو بي‌نياز مي‌كند.
اميرالمؤمنين پس از اين اتمام حجّت، و سخن عمر، و بي‌وفايي آن امّتِ از خدا برگشته، قرآن را با خود به خانه برد و در خانة خود ماند.
عمر، که به تعبير علي‌ عليه‌السلام گوسفندي مي‌دوشيد که بخشي از شيرش هم به او مي‌رسيد. در صدد برآمد، تا به هر قيمتي شده، براي دوستش ابوبكر، از اميرالمؤمنين عليه‌السلام بيعت بگيرد. لذا به ابوبكر گفت:
«همة مردم بيعت كرده‌اند جز اين مرد و اهل بيتش و چند نفر ديگر. پيكي را به سوي علي بفرست و از او بخواه تا بيعت كند. ما به موفّقيّت نخواهيم رسيد مگر اينكه او بيعت كند. اگر او بيعت كند، ما، در امنيّت به‌سر مي‌بريم».
ابوبكر هم پيكي را  نزد اميرالمؤمنين فرستاد و به او گفت: به علي بگو: «خليفة رسول الله را اجابت كن».
پيك نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام رفت و سخن ابوبكر را به او گفت.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: «سبحان الله! چه زود بر پيامبر دروغ بستيد! ابوبكر و اطرافيانش قطعاً مي‌دانند كه خدا و پيامبرش خليفه‌اي جز من باقي نگذاشتند!».
پيك برگشت و پاسخ اميرالمؤمنين عليه‌السلام را به ابوبكر و عمر داد.
ابوبكر به پيك گفت: «برو به علي بگو: اميرالمؤمنين ابوبكر را اجابت كن».
پيك نزد امير آمد و سخن ابوبكر را به او گفت.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: «سبحان الله! از پيماني كه با عنوان و لقب اميرالمؤمنين با من بسته‌اند، زماني نگذشته كه فراموش شود! به‌خدا قسم ابوبكر خودش مي‌داند كه اين اسم، براي احدي صلاحيّت ندارد جز براي من! او در بين هفت نفر، هفتمين نفري بود كه پيامبر به آنان امر كرد تا با لقب اميرالمؤمنين به من سلام كنند، كه با رفيقش عمر، از پيامبر پرسيدند: آيا اين حق، از سوي خدا و پيامبر اوست؟ پيامبر فرمود: "بلي، حقّي‌است از سوي خدا و پيامبرش. او اميرالمؤمنين و سيّد و سرور مسلمين، و صاحب لواي غرّ المحجّلين است. خداوند در روز قيامت، او را بر صراط مي‌نشاند، پس او، دوستانش را وارد بهشت، و دشمنانش را به جهنم مي‌فرستد"».
پيك، فرمايش اميرالمؤمنين را به ابوبكر و عمر رساند. ابوبكر و عمر، در آن روز عكس العملي نشان ندادند.
شب هنگام، اميرالمؤمنين عليه‌السلام براي چهارمين بار، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها را بر مركبي سوار كرده، دست حسن و حسين را گرفت و به درِ خانة تك‌تك اصحاب پيامبر رفت و آنان را دربارة حقّ خويش، به خدا، قسم داد، و ايشان را به ياري و نصرت خود فراخواند. ولي اين‌بار، كسي حتّي وعدة نصرت هم نداد. جز همان چهار نفر.
اميرالمؤمنين پس از اين اتمام حجّتهاي مكرّر، و بي‌وفايي مردم، خانه نشين شد و اقدامي نكرد. زيرا پيامبر، وقتي اتّفاقات پس از رحلتش را به آن حضرت گوشزد كرده بود، به او گفته بود: اگر ياوري داشتي از حقّت دفاع كن و اگر ياوري نداشتي، اقدامي نكن، تا خداوند گشايشي ايجاد كند. به همين دليل، اميرالمؤمنين براي حفظ وجود خود، كه عمود اسلام و اساس دين بود، هيچ اقدامي نكرد. زيرا اقدام در بي‌ياوري، و در آن موقعيّت، به معني كشته شدن، و انهدام اصل دين بود. و اگر علي‌ عليه‌السلام در آن حالت به شهادت مي‌رسيد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نيز به شهادت مي‌رسيدند و امامت براي هميشه، منقرض مي‌شد. و وقتي علي عليه‌السلام كه مورد پشتيباني خدا و پيامبر، و برادر پيامبر و يار و همراه هميشگي اوست بي‌ياور بماند، حسن و حسين ‌عليهماالسلام به‌طريق اولي بي‌ياور خواهند ماند.
ولي عمر، مصمّم بود كه از اميرالمؤمنين عليه‌السلام بيعت بگيرد.
به همين دليل مجدّدا به ابوبكر گفت: «چه مانعي سر راه توست كه كسي را دنبال علي بفرستي تا بيعت كند؟ هيچ‌كس باقي نمانده كه بيعت نكرده باشد مگر علي و آن چهار نفر».
ابوبكر گفت: «چه كسي را دنبال او بفرستيم»؟

عمر گفت: «قنفذ را مي‌فرستيم، كه مردي خشن و بي‌رحم و سنگدل و خشك است. و جزء [طُلَقاء يعني] آزاد شدگان پيامبر است2. او يكي از افراد طايفة بني عدي‌بن كعب است».

پس قنفذ را به همراه گروهي، نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرستاد. قنفذ براي ورود به منزل اميرالمؤمنين عليه‌السلام اجازه گرفت. ولي اميرالمؤمنين عليه‌السلام به او اجازه نداد. آن گروه، نزد ابوبكر و عمر برگشتند. ابوبكر و عمر در مسجد پيامبر نشسته بودند و مردم دور آنان جمع بودند. به آن‌دو گفتند: به ما اجازه نداد وارد شويم.
عمر گفت: «برويد اگر به شما اجازه داد، وارد شويد وگرنه بدون اجازه وارد شويد».
آن گروه دوباره به درِ خانة اميرالمؤمنين عليه‌السلام رفتند و اذن ورود گرفتند. اين بار، فاطمة زهرا سلام‌الله عليها به آنان فرمود: «من هرگز نخواهم گذاشت كه بدون اذن وارد خانة من شويد».
قنفذ همانجا ماند و همراهان او به سوي ابوبكر و عمر برگشتند و گفتند: «فاطمه به ما چنين و چنان گفت. و براي ما سخت بود كه بي‌اذن او وارد خانه‌اش شويم».
عمر برآشفت و گفت: «مارا چه‌كار به زنها؟». سپس به مردمي كه بر گرد او جمع بودند دستور داد تا هيزم بياورند. خود نيز به همراه آنان، هيزم برد و در حالي‌كه اميرالمؤمنين و فاطمة زهرا و حسن و حسين عليهم‌السلام داخل خانه بودند، دستور داد تا هيزمها را دور خانه ريختند. و با صداي بلند فرياد زد: «به خدا قسم اي علي، يا خارج مي‌شوي و با خليفة پيامبر خدا بيعت مي‌كني، يا خانه را بر سرتان به آتش مي‌كشم».
فاطمة زهرا سلام‌الله عليها  فرمود: «اي عمر، تو را با ما چه‌كار؟».
عمر گفت: «در را باز كن، وگرنه خانه‌تان را بر سرتان به آتش مي‌كشيم».
فاطمة زهرا سلام الله عليها فرمود: «آيا از خدا نمي‌ترسي از اين‌كه وارد خانة من شوي؟». 
ولي عمر از تصميم خود منصرف نشد. آتش را خواست و هيزمهايي كه درِ خانه ريخته بودند را به آتش كشيد. درِ خانه آتش گرفت. در نيم‌سوخته را با قدرت هل داد. دختر پيامبر پشت در بود. او را بين در و ديوار فشرد. ميخِ در، سينة زهرا را شکافت، و فشار در، پهلويش را شكست. با چند نفر، داخل خانه شد. غلاف شمشير را در حالي‌كه شمشير در آن بود بلند كرد. و محكم بر پهلوي دختر پيامبر نواخت. زهرا فرياد كشيد: «يا ابتاه». عمر شلاق را بالا برد و بر ساعد زهرا نواخت. دختر پيامبر فرياد كشيد: «يا رسول الله، ابوبكر و عمر، پس از تو [با ثقلي كه تو بر جاي نهادي] چه بد رفتار كردند».
اميرالمؤمنين به دفاع از دختر پيامبر به سوي عمر حركت كرد. يقّة عمر را گرفت و با قدرت به سوي خودش كشيد و محكم بر زمينش زد، به‌طوري كه بيني و گردن عمر آسيب ديد، و خواست او را هلاك كند ولي به خاطر وصيّتي كه پيامبر به آن حضرت فرموده بود، او را نكشت. امّا به او فرمود: «اي پسر صهاك، قسم به خدايي كه محمّد را به نبوّت، گرامي داشت، اگر پيش از اين، تقديري از سوي خدا رقم نخورده بود، و پيامبر خدا از من عهد و پيماني نگرفته بود، مي‌دانستي كه تو وارد خانة من نمي‌شوي».
در اين موقعيّت، گروه مرتدان، بيرون خانه منتظر بودند. عمر در اين حالت، كمك خواست. به محض درخواست كمك، مردم براي نجات عمر، به داخل خانة وحي هجوم بردند. امير المؤمنين عليه‌السلام به سمت شمشيرش رفت. در اين حالت، خالدبن وليد، شمشير بركشيد تا دختر پيامبر، فاطمة زهرا‌‌ سلام‌الله عليها را به قتل برساند. ولي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام به سوي او حمله برد. خالد، اميرالمؤمنين را قسم داد تا او را نكشد. اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام هم از قتل خالد چشم‌پوشي كرد.
امّا هنوز اميرالمؤمنين عليه‌السلام تسليم نمي‌شود و از خانه براي بيعت خارج نمي‌گردد.
وقتي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام به سمت شمشيرش رفت. قنفذ براي گرفتن دستور، به سوي ابوبكر كه در مسجد بود برگشت، در حالي‌كه مي‌ترسيد اميرالمؤمنين با شمشير به سوي او نيز حمله كند، همانگونه که به سوي خالد حمله برد. زيرا قدرت و شدّت عمل آن حضرت را ديده بود. و ظاهراً پس از اين دفاع اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام ، کساني که وارد خانه شده بودند از ترس آن حضرت، به بيرون خانه گريخته، و علي‌ عليه‌السلام نيز شمشيرش را زمين گذاشته بود. قنفذ که نزد ابوبكر رفته بود، جريان را به او گزارش داد. ابوبكر به قنفذ گفت: «برگرد، اگر علي از خانه خارج شد كه هيچ، اگر نشد، به زور وارد خانه شو. اگر باز هم خارج نشد، خانه‌شان را بر سرشان به آتش بكش.
قنفذ برگشت و به همراه يارانش، با خشونت و به قصد تسليم نمودن علي عليه‌السلام، به خانه يورش بردند و وارد خانه شدند. وقتي اميرالمؤمنين عليه‌السلام اين صحنه را ديد، به‌سوي شمشيرش شتافت. ولي دشمنان كه تعدادشان بسيار زياد بود، پيشدستي كرده و به طرف شمشير هجوم بردند و آن را زودتر برداشتند. چون مي‌دانستند كه اگر علي عليه‌السلام دستش به شمشير برسد، احدي جرأت نزديك شدن به او را نخواهد داشت. اهل بيت وحي و خاندان نبوّت، بدين منوال مورد هجوم كافران قرار گرفتند.
مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و بريدة اسلمي، به دفاع از اميرالمؤمنين برخاستند. ولي به جهت وصيّت پيامبر، آنان نيز مجاز به عكس العمل نبودند. و در آن شرايط، اگر عكس العملي نشان مي‌دادند، همة آنان شهيد مي‌شدند و خاندان نبوت، علي و زهرا و حسن و حسين عليهم‌السلام همگي به شهادت مي‌رسيدند، و پايه‌هاي دين ويران و منهدم مي‌شد، و امامت، منقرض گشته و تا ابد، مؤمني بر روي زمين باقي نمي‌ماند. پيامبر اکرم نيز اين نکته را گوشزد کرده بود.
در اين هنگام، گرچه اميرالمؤمنين عليه‌السلام سلاح به دست نداشت، اما گردنكشاني كه با ضربت شمشير او سر تسليم فرود آورده و كفرخود را از ترس شمشيرش به درون خويش پنهان ساخته بودند، و به ظاهر مسلمان شده بودند، خوب مي‌دانستند كه علي بدون سلاح هم اسدالله است. لذا براي اينكه او را به زور، جهت بيعت با ابوبكر به مسجد ببرند، طناب به گردن او انداخته و بازوان او را بسته و به گونه‌اي محصورش كردند كه نتواند عكس‌العملي از خود نشان دهد. فاطمة زهرا ‌عليهماالسلام بين اميرالمؤمنين و دشمن حائل شد تا مانع بردن آن حضرت شود. قنفذ با شلاقي كه در دست داشت، چنان بر بازوي زهرا زد كه در دست آن حضرت، قدرتي براي دفاع باقي نماند. ورم ناشي از آن ضربت، پس از شهادت آن حضرت مانند يك بازوبند، بر بازوي او باقي مانده بود. همانگونه كه ورم شلاق عمر بر ساعد آن حضرت، و ورم ضربتي كه با غلاف شمشير به آن حضرت زد، بر پهلوي او، و جاي سيلي عمر بر صورتش بر جاي مانده بود... .
اميرالمؤمنين، در حالي‌كه از سوي پيامبر، مجاز نبود عكس‌العملي نشان دهد و با آن قوم مقابله كند، كشان‌كشان و به زور به سوي مسجد، نزد ابوبكر برده شد. عمر با شمشير برهنه، بالاي سر آن حضرت ايستاد. ساير مردم، از جمله: خالدبن وليد، ابوعبيدة جرّاح، سالم غلام ابوحذيفه، معاذبن جبل، مغيرة‌بن شعبه، اسيدبن خضير، و بشيربن سعيد، با شمشيرهاي آخته، گرد ابوبكر نشسته بودند... .
وقتي ابوبكر چشمش به اميرالمؤمنين افتاد با صداي بلند گفت: «رهايش كنيد».
اميرالمؤمنين عليه‌السلام به او فرمود: «اي ابوبكر، چه زود بر اهل‌بيت پيامبرتان تسلّط يافته‌ايد. با كدام حقّ و با كدام ميراث و با كدام سابقه، مردم را به بيعت با خودت فرا مي‌خواني؟ آيا تو ديروز به فرمان پيامبر خدا با من بيعت نكردي؟».
عمر، روند سخن را قطع كرد و گفت: «اي علي، اين حرفها را رها كن. به‌خدا قسم اگر بيعت نكني، قطعاً تو را خواهيم كشت».
اميرالمؤمنين فرمود: «در اين صورت، بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌ايد».
عمر گفت: «امّا بندة خدا، آري، و لي برادر پيامبر خدا، نه».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر تقدير الهي پيش از اين رقم نخورده بود، و عهد و پيماني كه دوست عزيزم [پيامبر] از من گرفته و نمي‌توانم از آن تخلّف كنم، در ميان نبود، هرآينه مي‌دانستي كه كداميك از ما، يارانمان ضعيف‌تر، و تعدادمان كمتر است».
ابوبكر همچنان ساكت بود.
در اين هنگام، بريدة اسلمي به دفاع از اميرالمؤمنين عليه‌السلام جريان غدير و بيعت ابوبكر و عمر با اميرالمؤمنين، و تأكيدات و فرمايشات پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله را خطاب به ابوبكر و عمر را، به آنان گوشزد كرد. ولي عمر، سخنان بريده را برنتافت، و به او گفت: «چه كسي تو را اينجا آورده؟»‌.... و دستور داد تا او را با ضرب و شتم از آنجا بيرون كردند.
پس از بريده، سلمان به دفاع برخاست و ابوبكر را از اين كار نهي و نصيحت كرد. ابوبكر اعتنايي نكرد. سلمان دوباره سخنش را تكرار كرد. اين بار عمر به تندي رو به سوي او كرد و گفت: «تو را چه‌كار به اين موضوع؟ و چه كسي تو را به مسائلي كه در اينجاست وارد كرده؟». سلمان به عمر گفت: «يواش‌تر، عمر». و سپس سخنان خود را تكرار كرده و ابوبكر و عمر را از كاري كه مي‌كنند، برحذر داشت.
سپس ابوذر و عمار و مقداد برخاستند و از اميرالمؤمنين عليه‌السلام پرسيدند: «چه مي‌فرمايي؟ به‌خدا قسم اگر به ما امر كني با شمشير مي‌جنگيم تا كشته شويم». اميرالمؤمنين فرمود: «خداي شما را رحمت كند، خويشتن‌داري كنيد، و عهد و پيمان پيامبر، و وصيّتي كه به شما فرمود را به ياد داشته باشيد». آن سه بزرگوار هم فرمايش اميرالمؤمنين را اطاعت كرده و آرام شدند.
عمر براي بار دوّم، اميرالمؤمنين عليه‌السلام را تهديد به قتل كرده و او را محارب خواند. و از ابوبكر كه بالاي منبر نشسته بود، خواست تا [به جرم محاربه] دستور قتل او را صادر كند. اين در حالي بود كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در كنار اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام ايستاده بودند... .
پس از آن، امّ ايمن و ام‌سلمه نيز به دفاع از اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام خطاب به ابوبكر و عمر سخناني گفتند، كه عمر تاب تحمّل سخنانشان را نداشت، و دستور داد تا آن‌دو را نيز از مسجد بيرون بردند.
عمر براي بار سوم، اميرالمؤمنين را تهديد كرد و گفت: «برخيز و بيعت كن».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر بيعت نكنم؟».
عمر گفت: «به خدا قسم گردنت را مي‌زنيم».
اميرالمؤمنين فرمود: «اي پسر صهاك، به‌خدا قسم، دروغ گفتي. تو قدرت چنين كاري را نداري. تو لئيم‌تر و ضعيف‌تر از اين هستي».
در اين هنگام، خالدبن وليد شمشيرش را از نيام بركشيد و گفت: «به‌خدا قسم اگر بيعت نكني، تو را مي‌كشم».
اميرالمؤمنين عليه‌السلام از جاي برخاست، يقّة خالد را گرفت و او را به گونه‌اي پرت كرد كه از پشت، نقش بر زمين شد، و شمشير از دستش افتاد.
عمر باز هم گفت: «اي عليّ‌بن ابي‌طالب، برخيز و بيعت كن».
اميرالمؤمنين فرمود: «اگر بيعت نكنم؟».
عمر گفت: «در اين صورت، به‌خدا قسم تو را مي‌كشيم».
طيّ اين مدّت، اميرالمؤمنين عليه‌السلام ، سه بار با آن قوم مرتدّ، براي احقاق حقّ خويش و بر بطلان ادّعاي آنان، و اتمام حجّت، احتجاج و استدلال كرد. ولي هر بار، امر به آنجا ختم شد، كه: «اگر بيعت نكني، به‌خدا قسم تورا مي‌كشيم».
سرانجام كار، به آنجا رسيد كه با تهديد و لشكركشي و در زير شمشيرهاي برهنة كافران و سنگدلان و از خدا بي‌خبراني به نام امّت محمّد، اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام، يعني منتخب خدا و رسول، برادر و وصيّ محمّد مصطفي، و خليفة بلافصل پيامبر خدا، به ناچار، دست خود را كه مشت كرده بود، به سوي ابوبكر دراز كرد و ابوبكر كه مي‌دانست قدرت بازكردن دست امير را ندارد، دست خود را به دست اميرالمؤمنين زد، و به همين مقدار به عنوان بيعت راضي شد. از منبر پايين آمد و در معيّت همان مردم، به سوي خانه‌اش روان شد... .
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در اين باره مي‌فرمايد:
«أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بجناحٍ، أَوْ استَسلَمَ فَأَراحَ3 ـ پيروز شد کسي كه با ياور برخاست، و يا [با نداشتن ياور] تسليم گشت و خود را راحت ساخت».
اين فرمايش، در واقع، همان شرح عملكرد آن حضرت، در مواجهة با منافقان و دشمنان است.
آنچه گفتيم قطره‌اي بود از درياي جنايتها. و اينجا بود كه سنگ بناي تفرقه از راه خدا، و اتّحاد بر کفر، و ظلم و تعدّي نسبت به ساحت مقدّس عترت پيامبر و اهل‌بيت نبوّت نهاده شد. تا پيش از اين، چه كسي جرأت داشت كوچكترين تعرّضي نسبت به اين خاندان كند؟
و اين بيعت اجباري، بيعتي بود که صرفاً اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام را از قيام عليه غاصبان باز مي‌داشت. و بجز اين، هيچ الزام ديگري، براي اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام نداشت. به همين دليل، امام عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«وبيعتي ايّاهم لايحقّ لهم باطلاً، و لايوجبُ لهم حقاً4»
«بيعت من با آنها [ابوبكر و عمر ...] باطل آنها را حق نمي‌كند، و حقّي را براي آنان ايجاد نمي‌كند».
و مي‌فرمايد:
«ولو كنتُ وجدتُ يومَ بويع أخوتيْم تتمة‌َ اربعين رجلاً، مطيعين لي، لجاهدتهم. وأمّا يوم بويع عمر و عثمان فلا. لأنّي قد كنتُ بايعتُ. و مثلي لاينكث بيعته5».
«اگر روزي كه با ابوبكر بيعت شد، باقي ماندة‌ چهل نفر را كه مطيع من بودند، مي‌يافتم با آنها مي‌جنگيدم. ولي روز بيعت عمر و عثمان اين كار را نمي‌كردم. زيرا من بيعت كرده بودم. و مثل من بيعتش را نمي‌شكند».
و امام حسن مجتبي عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«... أما علمتم أنه ما منّا أحدٌ إلاّ و يقعُ في عنقِهِ بيعةٌ لطاغيةِ زمانِهِ إلاّ القائم الّذي يصلّي روح‌الله عيسی‌بن مريم عليه‌السلام خلفه‌؟ فإنّ الله عزّ و جلّ يُخفي ولادتَه‌، ويغيب شخصَه، لئلاّ يكون لاحد في عنقِهِ بيعةٌ إذا خرج
6».
«... آيا نمي‌دانيد كه هيچ يك از ما اهل‌بيت‌ عليهم‌السلام نيست جز اينكه بيعت طاغوت زمانش بر گردن اوست، جز قائم ما كه عيسي بن مريم عليه‌السلام پشت سر او نماز مي‌خواند؟ پس خداوند عزّوجل ولادتش را پنهان مي‌دارد و او را غايب مي‌سازد، تا هنگام خروجش از هيچ‌كس بر گردن او بيعتي نباشد...».
اين روايات، بر اين نکته تصريح دارند، که وقتي امام عليه‌السلام به هر دليل، بيعت کند، هيچ الزام و تکليفي، جز خودداري از قيام عليه غاصبان حکومت، بر دوش آنان نيست.

اكنون به اين پرسشها پاسخ دهيد:

1 ـ حبل المتيني كه همگان از سوي خدا و پيامبرش، موظّف شدند به او اعتصام بجويند و در روز غدير نيز به او چنگ زدند، چه كسي بود؟
2 ـ كساني كه اين ريسمان محكم الهي را پس از اعتصام به آن، رها كرده و با تهديد و تطميع به زمان جاهليّت برگشته، و به ريسمان دست‌ساز عمر روي آورده و بر گرد كسي جمع شدند كه با زبان پيامبر لعنت شده است، و خودش مي‌گويد: «اقيلوني فلست بخيركم وعليّ فيكم ـ مرا رها كنيد، در حالي كه علي در ميان شماست، من بهترين شما نيستم» ولي عمر براي اينكه خودش هم پس از ابوبكر به نوايي برسد او را رها نكرد، و بعدها او نيز همچون ابوبكر گفت: «بيعة ابي‌بكر فلتة من فلتات الجاهليّة وقى الله المسلين شرّها فمن عاد اليه فاقتلوه ـ بيعت با ابوبكر، انحرافي بود از انحرافات زمان جاهليّت كه خداوند مسلمانان را از شرش در امان داشت. هركس به چنين انحرافي بازگردد او را بكشيد»، آيا اين افراد به حبل المتين الهي چنگ زدند؟!
3 ـ با توجّه به مفهوم وحدتي كه بيان شد، آيا اين مردم، با بيعت با ابوبكر، وحدت مطلوب پروردگار متعال و پيامبر عظيم الشّأن او را نشكسته و از سبيل تعيين شدة الهي متفرّق نشدند؟ آيا چنين كساني مرتدّ و تفرقه افکن نيستند؟
4 ـ اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه فرمود: «انّ النّاس ارتدّوا كلّهم بعد رسول الله غير اربعة» معنايش چيست؟
5 ـ آيا تفرّق و تشتت و جدا شدن از راه تعيين شدة الهي، و وليّ منصوب از سوي خدا و پيامبر، و شکستن بيعت با چنين امامي، ارتداد از دين خدا، نيست؟
6 ـ آيا اميرالمؤمنين عليه‌السلام با اختيار و دلخواه خويش با ابوبكر بيعت كرد يا به زور شمشير ناچار به بيعت شد؟
7 ـ آيا بيعت اميرالمؤمنين با ابوبکر، به همان شرحي كه گفته شد، بويي از وحدت آن حضرت با مردم يا بانيان سقيفه دارد؟
8 ـ اگر بيعت آن حضرت با ابوبکر، به خاطر حفظ وحدت با ابوبکر و بيعت‌کنندگانش بوده، و سكوت او به خاطر جلوگيري از تفرقه بود:
الف : چرا از ابتدا سكوت نكرد، و خودش به اختيار خود براي بيعت نرفت و پس از هجوم به خانه و آتش زدن خانه‌اش، و شهيد كردن محسنش، و مجروح و مصدوم نمودن همسرش، پس از بستن او با ريسمان، او را كشان‌كشان بردند و با شمشير بالاي سرش ايستادند تا به آن شيوه‌اي كه گفته شد، از او بيعت بگيرند؟!
ب : چرا پيش از بيعت، چهار شب، با همسر و فرزندانش، به درِ خانة مهاجر و انصار مي‌رفت و براي دفاع از فرمان خدا و حقّ الهي خويش، آنان را به شرط پيمان بر مرگ، به ياري مي‌طلبيد و با آنان اتمام حجّت مي‌نمود و به جنگ با بوبکريان و عمريان فرا مي‌خواند؟
9 ـ آيا اميرالمؤمنين سكوت كرد، يا در حالي‌كه به تعبير خودش «خار در چشم و استخوان در گلو» داشت، ناچار به سكوت شد؟
10 ـ با توجّه به جايگاهي كه براي امام معصوم در دين گفته شد، آيا مشروع و معقول است كه شخص يا حكومتي بر امام معصوم، حكم براند و او را تسليم خواست خود كند؟
11 ـ حكومتي كه امام معصوم، با آن مخالف باشد، و با قدرت شمشير در مقابل آن سكوت كرده باشد، آيا مي‌تواند حكومتي اسلامي باشد؟
12 ـ بيعت پيشويان معصوم‌‌ عليهم‌السلام چه سودي به حال غاصبان حکومتشان دارد؟

و به هر حال:

آيا سقيفه تبلور وحدت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با کفر و ارتداد بود، يا تبلور تفرقة مرتدّان، از دين و فرمان خدا؟

 

پي‌نوشت:

1ـ اين‌که اميرالمؤمنين  عليه‌السلام بلافاصله پس از غصب خلافت توسّط ابوبکر، به جمع‌آوري قرآن پرداخته و پس از ارائة آن به مردم، آن‌گونه سخن گفته و اتمام حجّت مي‌کند، دليل بر اين است که امام  عليه‌السلام تمام مواضعي که در قرآن بر ولايت و خلافت آن حضرت تصريح شده بود، مشخّص کرده بوده تا حجّت بر مردم تمام شود، و فردا نگويند که به ما نگفتي و ما را به آن قرآن فرا نخواندي و... .
 
2ـ پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله در روز فتح مكّه، خطاب به اهالي مكّه و قريشياني كه تا آخرين نفس با پيامبر جنگيدند و عاقبت اسير شدند، فرمود: اِذهبوا فأنتم الطُلقاء. برويد كه شما آزاديد. آنان زماني اظهار اسلام كردند كه چاره‌اي جز تسليم نداشتند. قنفذ نيز جزء آنان است
 
3ـ ‌ "نهج البلاغة"، خطبه 5.

4ـ "كتاب سليم"، ص216 .

5ـ "كتاب سليم"، ص217 .

6ـ "كمال الدين وتمام النعمة"، ص316.

 

ادامة مطلب

 





بازديد : 3894 بار
 
 
ثبت نام در سایت
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
گزارش کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:323
جديدترين کاربر: Leonida47Q

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 465
 بارديد ديروز : 936
 بازديد کلي : 5859180
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 170
اعضا: 0
مجموع: 170

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 0
اعضا: 0
مجموع: 0

اعضاي آنلاين:
نظرسنجی
صرف نظر از ظاهر سايت، مطالب را چگونه مي‌بينيد؟

عالي و جديد، ادامه دهيد
نسبتا خوب
تكرار حرف ديگران
موجه نيست
ادامه ندهيد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 115
نظرات : 9