.
مطالب ثابت سایت

هديه به منتظران گل نرگس

نقدی بر تفسیر و مفسران

هجوم آرام و خواب غفلت (نگرشی بر غوغای انفجار جمعیت)

سقیقه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

نقدهايی بر کتب درسي دبستان

مشهورهاي بي اصل

برخی خیانتهای منافقانه در کتاب: «بیست و پنج سال سکوت علی»

گزارشي از تهاجم بر عزاداري و عاشوراي حسيني

نقدي بر مجله‌ي خانواده

مباحثی پیرامون امامت

نمي از كرانه‌‌هاي غدير


موضوعات سایت
کل موضوعات 23
کل ارسال ها 86
کل بازديد ها 606721
کل پاسخ ها 63
کل اعضا 324
آخرين 20 ارسال انجمن

چت آنلاین
ارسال شده توسط salmani در مورخه : پنجشنبه، 10 تير ماه ، 1395

وحدت وجود
ارسال شده توسط samad در مورخه : سه شنبه، 30 تير ماه ، 1394

اخراج تیر از پای امیر المومنین
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 26 بهمن ماه ، 1393

سوال/ تحریف یا ...
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : پنجشنبه، 22 اسفند ماه ، 1392

تصویری با موضوع امیر المؤمنین عل?
ارسال شده توسط taghvim در مورخه : جمعه، 17 خرداد ماه ، 1392

درباره "خيانتهاي منافقانه در «
ارسال شده توسط alef در مورخه : چهارشنبه، 27 دي ماه ، 1391

قرآن و تورات-انجیل
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : سه شنبه، 5 دي ماه ، 1391

حدیث کساء به روايت جابر بن عبد ال?
ارسال شده توسط aletra در مورخه : يكشنبه، 26 آذر ماه ، 1391

بدترين خلق خدا در آخر الزمان!!
ارسال شده توسط sarbaz در مورخه : جمعه، 14 بهمن ماه ، 1390

داستان تير و پاي امير
ارسال شده توسط hedayati در مورخه : يكشنبه، 2 آبان ماه ، 1389

داغ فراق
ارسال شده توسط andalib در مورخه : شنبه، 11 ارديبهشت ماه ، 1389

فراخوان شعارهاي فاطميه
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

سخن از فاطمه گفتن!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

در سوگ همتاي علي عليه السّلام
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1389

امام فدايي دين است، يا اصل دين؟
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388

آسيبها و راهكارها در عزاداري
ارسال شده توسط andalib در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388

بر كرانه‌ي غدير
ارسال شده توسط andalib در مورخه : سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388

مگر غدير را فراموش كرده‌ايم؟!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388

طرح جدید سایت
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

اصلاحيه
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

جستجو


جستجو در وب
جستجوی سايت

اندازه صفحه

100%
125%
150%
200%
250%
300%

   
   
 
  
سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 14 - نامة امام - نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه السلام
 
  

 

سرآغاز

1- نسبت امام معصوم با دين خدا

2- سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه

     
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در حادثةسقيفه

3- علي عليه‌السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه

بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت:

* روايت اول

* روايت دوم

* روايت سوم

      نابودي اسلام، خواستة غاصبان

* روايت چهارم

* روايت پنجم

دستاويز مدعيان تأييد حكومت ابوبكر توسط اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

* روايت اول

* روايت دوم و سوم

* روايت چهارم

دربارة نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام

متن نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

      1 - واژة شيعه و مفهوم آن

     
2 - وضع عرب پيش از اسلام

      3 - ويژگي قريش

      4 - درگذشت پيامبر و رفتار مردم با ثقلين

      5 - انصار و قريش در سقيفه

      6 - خودداري از بيعت با ابوبكر

      7 - نابودي اسلام در كشتن امام عليه‌السلام توسط منافقان

      8 - موضع‌گيري‌ها در برابر ابوبكر

      9 - حجت بر ابوبكر تمام بود

      10 - عمر، و واگذاري حكومت

      11 - شوراي منتخب عمر، عليه اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      12 - سوگواري جنيان بر اسلام

      13 - غربت امام در خيل هم‌پيمانان

      14 - خار در چشم و استخوان در گلو

      15 - موضع امام در جريان قتل عثمان

      16 - بيعت با امام پس از قتل عثمان

      17 - طلحه، زبير و عايشه سركردة شورشيان

      18 - خارج نمودن همسر پيامبر گناهي بس بزرگ

      19 - كشتار شيعيان اميرالمؤمنين در بصره، به دست طلحه و زبير و عايشه

      20 - قتل عثمان، بهانة طلحه و زبير و عايشه

      21 - نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      22 - موضع‌گيري معاويه در مقابل اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      23 - جنگ صفين و ماجراي حكميت

      24 - ظهور خوارج و سستي سپاه عراق

      25 -توبيخ و سرزنش سپاه عراق

      26 - سپاه شام در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      27 - برانگيختن سپاه، براي جنگ با معاويه
 

 

 

  17 ـ طلحه و زبير و عايشه، سركردة شورشيان:

«فَكانَ أَوَّلُ مَن بَايَعَني طَلحةُ و الزُّبيرُ. فَقالا: نُبايِعُكَ عَلى أَنَّا شُرَكاؤُكَ فِي الأَمرِ، فَقُلتُ: لا وَلكِنَّكُما شُرَكائِي فِي القُوَّةِ وَ عَونايَ فِي العَجْزِ، فَبايَعانِي عَلى هَذا الأمْرِ1 و لَوْ أَبَيا لم أُكْرِهْهُمَا كَما لم أُكْرِه غَيرَهُما.
وَكانَ طَلْحةُ يَرجُو اليَمَنَ و الزُّبيرُ يَرجُو العِراقَ. فَلَمّا عَلِما أَنّي غَيرُ مُوَلّيهِما اِسْتَأذَنانِي لِلعُمرَةِ يُريدانِ الغَدْرَ. فَاتَّبَعا عائِشَةَ وَ اسْتَخفَّاهَا مَعَ كُلِّ شَئٍ فِي نَفسِها عَلَيّ.
وَالنّساءُ نَواقِصُ الايمانِ، نَواقِصُ العُقُولِ، نَواقِصُ الحُظُوظِ، فَأَمّا نُقصانُ إِيمانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيامِ فِي أَيّامِ حَيْضِهِنَّ. و أَمّا نُقصانُ عُقُولهِنَّ، فَلا‌شَهادَةَ لهَنَّ إلاّ فِي الدَّينِ، و شَهادَةُ اِمرأَتَينِ بِرَجُلٍ. وَ أَمّا نُقصانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوارِيثُهُنَّ عَلَى الأِنصافِ مِن مَواريثِ الرِّجالِ
2 ».
«نخستين كساني كه با من بيعت كردند، طلحه و زبير بودند، كه گفتند: با تو بيعت مي‌كنيم به شرط آن كه با تو در اين امر شريك باشيم. من گفتم: نه، [در اين امر نمي‌توانيد شريک من باشيد] ولي در نيرو و قوّت با من شريكيد، و در ناتواني، شما ياوران من هستيد. آنان بر همين اساس با من بيعت كردند. و اگر نمي‌پذيرفتند ايشان را مجبور نمي‌كردم، چنانكه ديگران را مجبور نکردم.
طلحه اميد حكومت يمن را داشت، و زبير خواستار حكومت عراق بود. هنگامي كه دانستند من به آنها حكومتي نمي‌سپارم، از من براي عمره اجازه گرفتند، و قصدشان خيانت بود. پس به سوي عايشه رفتند، و او را با همة کينه‌اي که از من در دل داشت، به پيروي از خيانتشان، عليه من برانگيختند.
زنان در ايمان و عقل و سهم، كمبود دارند. كمبود ايمانشان به جهت بازماندنشان در حال حيض از نماز و روزه است. و كمبود عقلشان بدين‌جهت است كه [به حکم خداوند] گواهي آنان پذيرفته نمي‌شود مگر در قرض؛ و شهادت دو زن برابر يك مرد است. و اما كمبودشان در سهم و بهره آن است كه ميراثشان نصف ميراث مردان است».

  18 ـ خارج نمودن همسر پيامبر، گناهي بس بزرگ:

«وَ قَادَهُما عُبَيدُاللهِ‌بنُ عامِرِ إِلى البَصْرَةِ، وَ ضَمِنَ لَهُما الأموالُ وَ الرِّجالُ. فَبيناهُما يَقُودانِها إِذْ هِيَ تَقودُهُما، فَاتَّخَذاها فِئةً يُقاتِلانِ دُونَها، فَأَيُّ خَطيئةٍ أَعظَمُ مِمّا أَتَيا إِخْراجُهُما زَوجَةَ رَسُولِ‌اللهِ صلي‌الله عليه و آله مِن بَيتِها فَكَشَفا عَنها حِجاباً سَتَرهُ اللهُ عَلَيها و صانَا حلايِلَهُما فِي بُيُوتِهِما وَ لا أَنْصَفا اللهََ و لا رسولَهُ مِن أَنفُسِهِما.
ثَلاثُ خِصالٍ مَرجعُها عَلَى النَّاسِ. قالَ اللهُ تَعَالى: يا أَيُّهَا النّاسُ إنَّما بَغْيُكُم عَلى أَنْفُسِكُم.
3 و قال: فَمَن نَكَثَ فَإِنَّما يَنكُثُ عَلَى نَفْسِه.4 و قال: و لا يحَيقُ المَكْرُ السَّيِّئُ إلاّ بِأَهْلِه.5 فَقَد بَغَيا عَلَيَّ وَ نَكَثا بَيْعَتي وَ مَكَرانِي، فَمُنيتُ بأَطوعِ الناسِ في الناسِ، عائشةَ بنتِ أبي بكرٍ و بأَشجعِ الناسِ الزُبيرِ و بأَخصمِ النَّاسِ طلحةِ و أَعانَهم عليَّ يَعلى بنُ مُنَبَّهِ بأَصواعِ الدَّنانِير و اللهِ لَئِن استقامَ أَمْرِي لأَجْعَلَنَّ مَالَه فِيئاً لِلمُسلِمِينَ6 ».
«و عبيدالله بن عامر آنان را بسوي بصره كشانيد، و براي آنان [در جنگ با من] اموال و مردان جنگي ضمانت نمود و متعهّد شد. طلحه و زبير [به خيال خود] عايشه را به دنبال خود مي‌كشاندند، ولي ناگهان فهميدند که عايشه آنان را به دنبال خود مي‌کشاند [تا به آروزهايي که برايش عقده شده بود برسد]. در نتيجه، عايشه [و لشکرش] را به عنوان يک گروه [مخالف من] انتخاب کردند و در رکاب او جنگيدند. چه گناهي بزرگتر از گناهي‌است که اين دو نفر انجام دادند؟ همسر پيامبرخدا‌ صلي‌الله عليه و آله را از خانه‌اش بيرون آوردند، و حجاب او را كه خداوند بر او لازم كرده بود كنار زدند، در حالي كه زنانِ خود را در خانه‌هايشان مصون نگه‌داشته بودند. آندو با خدا و پيامبرش  به انصاف رفتار نكردند.
سه ويژگي است كه بازگشت آن به مردم، و ضرر آن متوجّه خود آنان است. خداوند مي‌فرمايد: "اي مردم همانا سركشي شما به زيان خود شماست". و مي‌فرمايد: "هر كه عهد بشكند، زيان عهدشكني بر خود اوست". و مي‌فرمايد: "حيلة بد و زشت، فقط دامنگير اهلش مي‌شود". آندو بر من سركشي كردند، و بيعت مرا شكستند، و با من مكر و حيله كردند. پس من گرفتار عايشه دختر ابوبكر شدم که در نظر مردم، فرمان‌بردار‌ترين افراد بود. و گرفتار زبير شدم که شجاع‌ترين مردم بود. و گرفتار طلحه شدم كه دشمن‌ترين مردم [نسبت به من] بود. و يعلي‌بن مُنَبَّه هم با [کاسه‌ها و] صاعهاي دينار، آنان را عليه من ياري مي‌کرد. به‌خدا سوگند؛ اگر حكومتم مستقر شود، اموال او را فيء [ودستاورد] مسلمانان قرار خواهم داد».

  19 ـ كشتار شيعيان اميرالمؤمنين، در بصره به‌دست طلحه و زبير و عايشه:

«ثُمَّ أَتَوا البَصْرَةَ، وَ أَهلُها مُجتَمِعُونَ عَلى بِيعَتي و طاعَتي، وَ بِها شِيعَتي خُزّانُ بَيتِ مالِ اللهِ و مالِ المسلمينَ. فَدَعَوا النّاسَ إلى مَعْصِيَتي وَ إِلى نَقضِ بَيْعَتِي وَ طاعَتي. فَمَن أَطاعَهُم أَكفَرُوهُ وَ مَن عَصاهُم قَتَلُوهُ.
فَنَاجَزَهُم حَكِيمُ بنُ جِبِلَّةِ فَقَتَلوهُ فِي سَبعينَ رجُلاً مِن عُبّادِ أَهلِ البَصرةِ و مُخبِتيهِم، يُسَمُّونَ المُثَفِّنِينَ. كان راحُ أَكُفِّهِم ثَفَناتَ اﻹبِلِ. و أَبى أَن يُبايِعَهُم يَزيدُ بنُ الحارثِ اليَشكُري. فقالَ: اِتَّقِيا اللهَ إنَّ أَوَّلَكُم قَادَنا إلى الجَنَّةَ، فَلا‌يَقُودُنا آخِرُكُم إلى النَّارِ، فَلاتُكَلِّفُونا أنْ نُصدِّقَ المُدَّعِی وَ نَقضِي علَى الغائبِ. أمّا يميني فَشَغَلَها عليُّ بنُ أبيِ‌طالبِ عليه‌السلام بِبيعَتي إيّاهُ، و هذهِ شمِالي فارِغةٌ، فَخُذاها إنْ شِئتُما فَخُنِقَ حتّى ماتَ رَحمَهُ اللهُ.
و قامَ عبدُاللهِ بنِ حكيمِ التَميمي فقالَ: يا طلحَةُ، مَنْ يَعرِفُ هذا الكتابَ؟ قال: نَعم، هَذا كِتابي إِليكَ، قالَ: هَل تَدري مَا فِيه؟ قالَ: اِقرَأْهُ عليَّ، فإِذا فِيهِ عَيبُ عُثمانَ دُعاؤُهُ إلى قَتلِهِ.
فَسَيَّروهُ مِنَ البَصْرَةِ و أَخَذُوا عامِلي عُثمانَ بنَ حُنَيْفِ الأَنصارِي غَدراً فَمَثَّلُوا به كُلَّ المُثلَةِ و نَتَفوا كُلَّ شَعْرَةٍ في رَأسِهِ وَ وَجهِهِ
7 . وَ قَتلُوا شِيعَتي طائفةً صبْراً و طائِفةً غدْراً و طائِفةً عَضّوا بِأسيافِهِم حَتّى لَقوا اللهَ. فَواللهِ لَو لمْ‌‌يقتُلُوا مِنهُم إلاّ رَجُلاً واحداً لحَلَّ لِي بِه دِماؤُهُم و دِماءُ ذَلِكَ الجَيشِ لِرِضاهُم بِقَتلِ مَن قُتِلَ. دَعْ مَعَ أَنَّهُم قدْ قَتَلُوا أَكْثَرَ مِنَ العِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِها عَلَيهِمْ و قَد أَزالَ اللهُ مِنهم فبُعْداً لِلْقُومِ الظّالِمِين8 ».
«سپس [طلحه و زبير و عايشه با سپاهيان خود] وارد بصره شدند. در حالي‌که مردم بصره يكپارچه بر بيعت و فرمانبرداري من سر نهاده، و شيعيانم در آنجا خزانه‌دار بيت المال خدا و اموال مسلمانان بودند. آنان مردم را به بيعت شكني و مخالفت و نافرماني من دعوت كردند، هر كس ايشان را اطاعت كرد كافرش ساختند
9 و هر كه نافرماني كرد، او را كشتند.
پس حكيم بن جِبلَّه با آنان به مبارزه برخاست. ولي او را با هفتاد نفر از خاشعان و عبادت‌پيشگان اهل بصره كه اصحاب پينه خوانده مي‌شدند، كشتند. چون پينة كف دستهايشان [از سجده‌هاي طولاني] مانند پينه [زانوان] شتر بود.
و يزيدبن حارث يشكري از بيعت ايشان خودداري كرد، و [خطاب به طلحه و زبير] گفت: از خدا بترسيد، [وضعيّت] اوّل شما ما را بسوي بهشت كشانيد، [عاقبت و] آخر شما ما را بجهنّم نكشانَد. و ما را وادار نکنيد تا [شما که] مدّعي [هستيد] را تصديق نموده، و عليه [علي عليه‌السلام که] غائب [است] حكم كنيم. دست راست من در گرو بيعت عليّ‌بن ابي‌طالب عليه‌السلام است، و دست چپ من آزاد مي‌باشد. اگر مي‌خواهيد آنرا بگيريد. پس گلويش را فشردند تا مرد، خدا او را رحمت كند".
و عبدالله بن حكيم تميمي برخاست و [نامة طلحه را به او نشان داد و] گفت: اي طلحه، چه كسي اين نامه را مي‌شناسد؟ گفت: بله، اين نامة من است به تو. عبدالله گفت: آيا مي‌داني در آن چه نوشته شده؟ طلحه گفت: آنرا بر من بخوان [پس خواند] و در آن بديها و زشتيهاي عثمان و دعوتش به قتل عثمان بود. پس او را از بصره بيرون كردند.
و فرماندار من بر بصره، عثمان بن حنيف انصاري را، به مكر و حيله گرفتند و تمام اعضاي بدن او را بريدند و تمام موهاي سر و روي او را  كندند. و گروهي از شيعيانم را [به جهت خودداري از بيعت با ايشان] گردن زدند. و گروهي ديگر را با نيرنگ به قتل رساندند؛ و گروهي هم با شمشيرهايشان پايداري كردند تا خدا را ملاقات نمودند.
بخدا سوگند؛ اگر فقط يك نفر را هم كشته بودند، ريختن خون آنها و خون لشکريانشان بر من حلال بود. زيرا آنان به كشته‌ شدن كشته‌ها، خشنود بودند. در حالي‌که بيش از [لشکر و] عدّه‌ای كه با خود به بصره آورده بودند [از اهل بصره] كشتند. و خداوند شرّ آنها را از ميان برد. رحمت حق از گروه ستمكاران دور باد».

 20 ـ قتل عثمان، بهانة طلحه و زبير و عايشه:

«فأَمّا طَلْحَةً فَرَماهُ مَرْوانُ بِسَهمٍ فَقَتَلَهُ. و أَمّا الزُّبيرَ فَذَكَّرتُهُ قولَ رسُولِ‌اللهِ صلي‌الله عليه و آله إِنَّكَ تُقاتِلُ عَلياً عليه‌السلام و أنتَ ظالمٌ لَه.10 و أمّا عايشةَ فَإِنَّها كانَ نَهاها رَسُولُ اللهِ صلي‌الله عليه و آله عَن مَسيرِها فَعَضَّتْ يَدَيْها نادمةً عَلَى ما كانَ مِنها.
و قَدْ كانَ طَلحةُ لمّا نَزلَ "ذا قارَ" قامَ خطيباً فقالَ: أيُّهَا النّاسُ إِنّا قدْ أَخْطأنا فِي عُثمانَ خَطيئةً ما يُخرِجُنا مِنها إلاّ الطَلَبُ بِدَمهِ و علیٌّ قاتِلُهُ وَ عَليهِ دَمُهُ و قَدْ نَزَلَ "دارَن" مَعَ شُكّاكِ اليَمَن وَ نَصارى ربيعةَ و مُنافِقي مُضَر
11 .
فَلَمّا بَلَغني قَولُهُ وَ قَولٌ كانَ عَنِ الزُّبَيرِ قَبيحٌ، بَعَثتُ إِلَيهِما أُناشِدُهُما بِحَقِّ محمّدٍ و آلِه ما أَتَيتُمانِي و أهلُ مِصْرَ مُحاصِرُوا عُثمانَ فقُلْتُما: اِذْهَبْ بِنا إلى هذَا الرَّجُل، فإنّا لانَستَطِيعُ قَتْلَهُ إلاّ بكَ، لِما تَعْلَمُ أنَّهَُ سَيَّرَ أباذَرِ رَحِمَهُ اللهُ وَ فَتَقَ عمّاراً و آوى الحَكَمَ بنَ العاصِ و قَدْ طَرَدَهُ رسولُ اللهِ صلي‌الله عليه و آله وَ أبُوبَكرٌ و عُمَرُ وَاسْتَعمَلَ الفاسِقَ عَلَى كتابِ اللهِ الوَليدَ بنَ عُقبَةَ و سَلَّطَ خالدَ بنَ عَرفطةِ العَذري عَلى كتابِ اللهِ تعَالى يُمَزِّقُهُ و يُحرِقُهُ12 .
 فقلتُ: كلُّ هَذا قدْ عَلمتُ و لا أَرى قَتْلَهُ يَومِي هَذَا و أَوْشَكَتْ سِقاؤَهُ أنْ‌يَخْرُجَ المَخيضُ زُبْدَتهُ فاَقَرَّا بما قُلتُ.
و أَمّا قَولُكُما إنّكُما تَطلُبانِ بِدَمِ عُثمانَ فَهذانِ اِبناهُ عمرو و سعيدٌ. فَخَلُّوا عَنهُما يَطلُبان دمَ أَبيهِما، متَى كانَ أسَدٌ و تَيْمٌ أولياءُ بني أُمَيَّةَ، فانْقَطعَا عِند ذلكَ.
فقامَ عِمرانُ بنُ الحَصينِ الخُزاعِيِ صاحبُ رسُولِ اللهِ‌ صلي‌الله عليه و آله    وَ هُو الَّذي جاءَتْ فِيه الأَحاديثُ و قالَ: يا هذانِ لا تُخرجانا بِبيعَتِكُما مِن طاعةِ عليٍّ وَ لا‌تَحمِلانا عَلى نقضِ بَيعتِهِ فإنَّها لِلّه رِضا أَما وَسِعَتْكُما بُيُوتُكُما حَتى أَتيتُما بِأمّ المُؤمِنينَ فَالعجَبُ لاختِلافها إيّاكُما و مَسيرِها مَعكُما فكُفّا عنّا أَنفُسَكُما وارْجِعا مِنْ حَيثُ جِئتُما
13 ، فَلَسنا عَبيدَ مَنْ غَلَبَ و لا أَوَّلَ مَنْ سَبقَ، فَهمّا بهِ  ثُمَّ كَفّا عَنْهُ14 ».
«امّا [در مورد سران خيانت‌پيشه:] طلحه را مروان با تير زد و كشت. و اما زبير، هنگامي كه من با او روبرو شدم فرمايش رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله را به يادش آوردم كه فرموده بود: تو با علي مي‌جنگي، و تويي که در حقّ او ستم مي‌کني. و عايشه [هم وقتي به ياد آورد كه] رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله او را از اين سفر بازداشته بود، از روي ندامت و پشيماني بخاطر آنچه از او سر زده بود، انگشت به دندان گزيد.
وقتي طلحه به "ذي قار" رسيد بلند شد و خطبه‌ای خواند و گفت: اي مردم، ما دربارة عثمان به بيراهه رفتيم و مرتکب گناهي شديم که از آن رهايي نمي‌يابيم مگر به خونخواهي او. و علي قاتل او، و خون عثمان بر گردن اوست. و او  اينك با گمراهان يمن و نصاراي قبيلة ربيعه و منافقان قبيلة مضر به منطقة "دارن" وارد شده‌ است.
هنگامي كه گفتار طلحه، و كلام زشتي از زبير به من رسيد، شخصي را سوي ايشان فرستادم، و آندو را به حقّ محمّد و خاندانش‌ صلي‌الله عليه و آله سوگند دادم كه: آيا شما هنگامي كه مصري‌ها عثمان را محاصره كرده بودند، نزد من نيامديد و گفتيد كه با ما در كشتن عثمان همراهي كن كه ما جز با همراهي و ياري تو توان کشتن عثمان را نداريم؟ و [به من گفتيد] تو خود مي‌داني كه وي ابوذرŠ را از مدينه تبعيد كرد، و عمّار [را بقدري زد كه] به فتق مبتلا شد، و حكم‌بن ابي‌العاص را در حالي پناه داد، كه پيامبرخدا صلي‌الله عليه و آله و ابوبكر و عمر او را رانده بودند، و وليدبن عقبه را كه خداوند او را در كتابش فاسق خوانده بود، عامل خود قرار داد، و خالد بن عرفطه عذري را بر كتاب خدا مسلّط كرد كه آنرا پاره كند و بسوزاند.
و من [در پاسخ شما] گفتم: همة اينها را مي‌دانم، ولي امروز كشتن عثمان را صلاح نمي‌دانم و بزودي آنچه بايد اتّفاق بيفتد، بدون مداخله من انجام خواهد شد. پس گفته‌هاي مرا تأييد كردند.
و اما ادّعاي ديگري كه مي‌گوييد ما خونخواه عثمان هستيم، دو پسران او عمرو و سعيد هستند، ايشان را واگذاريد تا خونخواه پدر باشند، ازكي طايفة اسد و تيْم خونخواه بني‌اميّه شده‌اند؟! در آنجا بود كه زبانشان بريده شد [و حرفي براي گفتن نداشتند].
پس از آن عمران‌بن حصين خزاعي يار پيامبرخدا‌ صلي‌الله عليه و آله كه در مدح او احاديثي وارد شده است، برخاست و گفت: اي طلحه و زبير! ما را با بيعت خود از فرمانبرداري علي‌ عليه‌السلام بيرون نبريد، و بر شكستن بيعت او وادارمان نكنيد، چون رضاي خدا در آنست. آيا در خانه‌هاي شما جايي نبود كه امّ‌المؤمنين را از خانه‌اش بيرون آورده و بدينجا آورديد؟! و چه شگفت آور است با وجود اختلافي كه با هم داريد، با او همراه شده‌ايد! پس خود را از ما باز داريد، و از راهي كه آمده‌ايد برگرديد كه ما بردة كسي كه چيره شود و يا پيش بيفتد و سبقت بگيرد، نيستيم. طلحه و زبير قصد كشتن او را كردند، ولي دست باز داشتند».

 21 ـ نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام :

«وَكانَتْ عائِشةُ قدْ شَكّتْ في مَسيرِها، و تَعاظَمَهَا القِتالُ، فَدَعتْ كاتِبَها عُبَيدَاللهِ بنَ كَعْبِ النُمَيريّ فَقالَتْ اُكْتُب: مِنْ عائِشةَ بنتِ أبي بَكرٍ إلى عَليّ بنِ أَبي‌طالبٍ.  فقالَ: هذا أمرٌ لا يجرِي بهِ القَلَمُ. قالَتْ: و لِمَ؟ قالَ: لأَنَّ عليَّ بنَ أَبي طالبٍ فِي الاسلامِ أوَّلٌ و لهُ بِذلك البداءُ فِي الكتابِ. فقالَتْ: اُكتُبْ إلى عليِّ ابنِ أَبي طالبٍ مِنْ عائِشةَ بنتِ أَبي بكرٍ. أَمّا بعدُ: فإنّي لستُ أجْهَلُ قَرابَتَكَ مِن رَسُولِ اللهِ‌ صلي‌الله عليه و آله    و لا قِدَمَكَ في الاِسلامِ، و لا غِناكَ مِنْ رَسُولِ اللهِ. و إِنَّما خَرَجتُ مَصْلِحَةً بينَ بَنيَّ لا أريدُ حربَكَ إنْ كففْتَ عنْ هَذينِ الرَّجُلَينِ فِي كلامٍ لها كَثيرٌ. فَلَم أُجِبها بِحَرفٍ. وأَخَّرْتُ جَوابها لِقتالِها».
«عايشه در پيمودن مسيرش [که مسير جنگ بود] به ترديد افتاد و جنگ در نظرش بزرگ آمد. لذا كاتب خود عبيدالله‌بن كعب نميري را فراخواند و گفت: بنويس: از عايشه دختر ابوبكر به عليّ‌بن ابي‌طالب. كاتب او گفت: اين نكته‌اي است كه قلم توان نوشتن آن را ندارد. عايشه گفت: براي چه؟ گفت: به‌خاطر آنكه عليّ‌بن ابي‌طالب در اسلام مقام اوّل را دارد، و سزاوار است نامه بانام او آغاز شود. عايشه گفت: بنويس به عليّ‌بن ابي‌طالب از عايشه دختر ابوبكر: امّا بعد؛ من نسبت به خويشاوندي‌ تو با رسول‌خدا‌ صلي‌الله عليه و آله و سبقت تو در پذيرش اسلام، و منزلتت نزد پيامبر خدا‌ صلي‌الله عليه و آله ناآگاه نيستم. خروج من، تنها براي اصلاح ميان فرزندانم مي‌باشد. و اگر تو از اين دو مرد [طلحه و زبير] دست باز داري من با تو قصد جنگ ندارم.
و [عايشه] اين حرفها را در ضمن سخنان بسياري نوشته بود. من يک حرف هم به او پاسخ ندادم، و پاسخش را براي وقت جنگ و مبارزة با او  به تأخير انداختم».

 

 22 ـ موضع‌گيري معاويه در مقابل اميرالمؤمنين عليه‌السلام :

«فَلَمّا قَضَى اللهُ ليَ الحُسنى. سِرتُ إلَى الكُوفَةِ، واستَخْلَفتُ عَبدَاللهِ بنَ عبّاسٍ عَلَى البَصْرَةِ. فَقَدِمتُ الكُوفَةَ و قَدْ اتّسَقَتْ لِي الوُجُوهُ كُلُّها إِلاّ الشّامَ فأَحْبَبتُ أنْ أتَّخذَ الحُجَّةَ و أَقضَی العُذْرَ. و أَخذتُ بِقولِ اللهِ تَعالى: "و إِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيهِمْ عَلىٰ سَوَاءٍ، إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الخائِنينَ15 ". فَبَعثتُ جَريرَ بنَ عَبدِاللهِ إلى مُعاوِيةَ مُعْذِراً إليهِ مُتَّخذاً لِلحُجَّةِ عَلَيهِ، فَرَدَّ كِتابِي و جحدَ حَقّي و دَفَعَ بَيعَتِي16 . وَ بعَثَ إليَّ أَن اِبْعَثْ إليَّ قتلةَ عُثمانَ. فَبَعَثْتُ إليهِ ما أنتَ و قَتَلَةُ عُثمانَ؟ أَولادُهُ أَولى بِه. فَادْخُلْ أنتَ وَ هُم في طاعَتي، ثُمَّ خاصِمُوا القومَ لأَحْمِلَكُم و إِيَّاهُم عَلىٰ كِتابِ اللهِ. و إلاّ فَهذِهِ خُدْعةُ الصَّبي عَن رِضاعِ المَلِیّ. فَلَمّا يَئِسَ مِن هذَا الأَمرِ بَعَثَ إليَّ أَنِ اجْعَلِ الشَّامَ لِي حَياتَكَ. فإنْ حَدَثَ بكَ حادثٌ مِن المَوتِ لمَ يكُنْ لأَحَدٍ علَيَّ طاعَةٌ. و إنَّما أرادَ بذلكَ أن يَخْلَعَ طاعَتي مِن عُنُقِهِ.
فأبيتُ علَيهِ فبعثَ إليَّ أنَّ أهلَ الحِجازِ كانُوا الحُكَّامَ عَلَى أهلِ الشَّامِ. فَلَمَّا قَتَلُوا عُثمانَ صارَ أَهْلُ الشَّامِ الحُكَّامَ عَلَى أَهْلِ الحِجازِ.
فبعثتُ إليهِ إنْ كنتَ صادقاً فَسَمِّ لي رَجُلاًٌ مِن قُريشٍ للشَّامِ تَحِلُّ لَهُ الخِلافَةُ و يُقْبَلُ في الشُّورى فَاِنْ لمْ تجَِدْهُ سَمَّيْتُ لكَ مِنْ قُرَيشٍ الحجازَ مَنْ تَحِلُّ لَهُ الخِلافَةُ وَ يُقْبَلُ فِي الشُّوری
17 ».
«پس چون خداوند براي من خير و خوبي مقدّر فرمود [و مرا بر آنها پيروز ساخت] بسوي كوفه حركت كردم، و عبدالله‌بن عبّاس را بجاي خود در بصره گذاشتم، و وارد كوفه شدم، در حالي كه تمام سرزمينها غير از شام تحت فرمان من بود.
پس دوست داشتم كه حجّت را تمام كرده و عذري باقي نگذارم. به امر خداوند متعال عمل كردم که مي‌فرمايد: "اگر از خيانت قومي در هراس شدي، تو نيز پيمان را ملغي كن تا در لغو پيمان با آنها برابر باشي خداوند خيانت كاران را دوست ندارد". به همين خاطر جريربن عبدالله را به‌سوي معاويه فرستادم و دلايل خود را بيان كرده و حجّت را بر او تمام كردم. او نامة مرا رد كرد و حقّم را انكار نمود، و بيعت با مرا نپذيرفت. و [قاصدي را] نزد من فرستاد كه: كشندگان عثمان را پيش من بفرست. من هم برايش پيام فرستادم: قاتلان عثمان چه ربطي به تو دارد؟ فرزندانش به خونخواهي او سزاوارترند. تو و اولاد او تحت فرمان من درآييد، سپس با كشندگانش به مخاصمه برخيزيد، تا شما و قاتلان عثمان را بر  عمل به كتاب خدا وادار نمايم. و‌گرنه [خونخواهي عثمان از سوي تو] نيرنگ و فريبي مانند فريفتن بچّه است كه او را از شير باز دارند.
معاويه چون از اين امر نااميد شد، براي من چنين پيام فرستاد: [حكومت] شام را در زمان حيات خودت براي من قرار بده. که اگر مرگت رسيد، اطاعت هيچکس بر گردن من نباشد [و هيچكس بر من حقّ حكومت نداشته باشد]. و با اين حيله مي‌خواست اطاعت مرا از گردنش بردارد. من هم از پذيرش پيشنهادش خودداري كردم. ديگر بار چنين پيام فرستاد: حجازي‌ها تا وقتي كه عثمان را نكشته بودند بر شامي‌ها حكومت داشتند، ولي چون عثمان را كشتند، شامي‌ها بر حجازي‌ها حاكمند. پاسخش را اينگونه دادم: اگر راست مي‌گويي يكنفر از قريشي‌هاي شام را نام ببر كه شايستة خلافت بوده و مورد پذيرش شورا باشد؛ و اگر تو كسي را نيابي، من براي تو از قريشي‌هاي حجاز نام كسي را ببرم كه شايستة خلافت بوده و مورد پذيرش شوري مي‌باشد».

 

 23 ـ جنگ صفّين و ماجراي حكميّت :

«و نَظَرْتُ إِلى أَهل الشّامِ فَإِذا هُم بَقِيَّةُ الأحزابِ فِراشُ نارٍ، و ذِئابُ طَمَعٍ. تَجْمَعُ مِنْ كُلِّ أوبٍ مِمَّنْ يَنبغِي لهُ أَنْ يُؤَدَّبَ وَ يُحْمَلَ علَى السُّنةَ. لَيسُوا مِنَ المهاجِرِينَ وَ لا الاَنصارِ وَ لا التَّابعينَ بِإحسانٍ. فَدَعوتهُم إلى الطَّاعةِ و الجماعَةِ فَأَبَوْا إلاّ فِراقي و شِقاقِي. ثُمَّ نَهَضُوا فِي وَجْهِ المُسلمينَ يَنضِحُونَهم بالنَّبلِ و يَشجِرُونهَم بالرِّماحِ. فَعِندَ ذلكَ نَهَضتُ إِلَيهِم. فَلَمَّا عَضَّتْهُم السِّلاحُ وَ وَجَدُوا أَلَمَ الجِراحَ، رَفَعُوا المَصاحِفَ يَدْعُوكُم إِلى ما فِيها. فَأَنبأْتُكُم أَنَّهُم لَيْسُوا بِأَهلِ دِينٍ و لا قُرآنٍ و إِنَّما رَفَعُوا بِها مَكيدةً و خَديعةً فَامْضُوا لِقِتالِهِم.
فَقُلتُم: اِقْبِل مِنهُم وَ اكْفُفْ عَنهُم. فَإِنَّهُم إِنْ أَجابُوا إِلى ما فِي القُرآنِ إِنْ حاجُّونا علَى ما نحنُ عَلَيهِ مِنَ الحقِّ18 . فَقَبلتُ مِنهُم و كففتُ عنهُم.
فَكانَ الصُّلحُ بَينَكُم و بَينَهُم على رَجُلَينِ حَكَمَينِ لِيُحيِيا ما أَحياهُ القُرآنُ ويمُيتا ما أَماتَهُ القُرآنُ فَاخْتَلَفَ رأيُهُما و اخْتَلَفَ حُكْمُهُما، فَنَبَذا ما في الكتابِ و خالَفا ما فِي القرآنِ و كانا أَهْلَهُ».
«به اهل شام نظر كردم و ديدم كه آنان بازماندة احزاب وجمع شوندگان گرد آتش [وجايي که بساط خوردن به‌راه باشد]، و گرگ‌هاي طمع و آزند كه از هر سو گرد آمده‌اند، و سزاوار است كه ادب شوند، و به پيروي از سنّت وادار گردند. آنها نه از مهاجرانند و نه از انصار، و نه از كساني كه خوبي‌ها و نيكي‌ها را پيروي مي‌كنند. ايشان را به اطاعت و يكپارچگي دعوت كردم، ولي خودداري كرده و جز دوري و دشمني با من خواهان چيز ديگري نبودند.
سپس در برابر مسلمانان قيام كرده و آنان را با تير و نيزه زدند. در چنان موقعيّتي به مقابله و مبارزه با ايشان برخاستم. هنگامي كه سلاح جنگ، آنان را گزيد، و درد زخم‌ها را چشيدند، قرآنها را [بر سر نيزه‌ها] بلند كردند، و شما را به آنچه در آن است فراخواندند. من شما را آگاه ساختم كه آنها اهل دين و قرآن نيستند، و از راه نيرنگ و حيله اين قرآن‌ها را بلند كرده‌اند، جنگ با ايشان را ادامه دهيد.
شما گفتيد: پيشنهادشان را بپذير و دست از ايشان بازدار، تا به قرآن در آنچه حقّ ماست استدلال كنيم، پس اگر پذيرفتند [جنگ را خاتمه دهيم].  من هم پذيرفتم و از ايشان دست بازداشتم.
ميان شما و ايشان، به شرط آن كه  دو نفر در اين كار، داوري کنند، و آنچه را قرآن زنده كرده، زنده بدارند، و آنچه را قرآن ميرانده، بميرانند، صلح برقرار شد. ولي چون رأي و نظر آن دو نفر داور، مختلف بود، بر خلاف يکديگر حکم کردند، و حكم كتاب را به‌دور انداختند و با حكم قرآن به مخالفت برخاستند. و آندو اهل مخالفت با قرآن هم بودند».

 ادامة مطلب

پي‌نوشت:

1 ـ عبارت: "فقالا: نبايعك علي... هذا الامر" در "الغارات" و "الامامة و السّياسة" نيامده است.

2 ـ عبارت: "و كان طلحه يرجو... من مواريث الرّجال" در "الغارات" و "الامامة و السّياسة" نيست.
 "نهج البلاغة"، خطبة 80 : "معاشر النّاس، إن النّساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فأمّا نقصان إيمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلاة والصّيام في أيّام حيضهنّ، وأمّا نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ علی الانصاف من مواريث الرّجال و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتين كشهادة الرّجل الواحد، فاتّقوا شرار النّساء و كونوا من خيارهنّ علی حذر و لا تطيعوهنّ في المعروف حتّی لا يطمعن في المنكر."

3 ـ سورة يونس، آية 23.

4 ـ سورة فتح، آية 10.

5 ـ سورة فاطر، آية 43.

6 ـ عبارت: "و قادَهما عبيدُالله بن عامر... ما له فيئا للمسلمين" در "الامامة و السّياسة" و "الغارات" نقل نشده و بجاي آن : "قيل لي: قد خرجا متوجّهين الي البصرة في جيش و ما منهم إلاّ قد أعطاني الطّاعة و سمح لي بالبيعة" آمده است.

7 ـ عبارت : "‌فناجزهم حكيم بن جبلّة... كل شعرة في رأسه و وجهه" در "الغارات" و "الامامة و السّياسة" نيامده است.

8 ـ "نهج البلاغة"، خطبة 218: "فقدموا علی عمّالي و خزّان بيت مال المسلمين الّذي في يدي، و علی أهل مصر كلّهم في طاعتي و علی بيعتي، فشتتوا كلمتهم، و أفسدوا علي جماعتهم. و وثبوا علی شيعتي فقتلوا طائفة منهم غدرا، و طائفة عضّوا علی أسيافهم فضاربوا بها حتّی لقوا الله صادقين."

9 ـ از فرمايش حضرت استفاده مي‌شود هر كه با او عهد شكني كند كافر است. پس كساني كه در غدير با او عهد بسته و او را مولاي خود دانستند و پس از درگذشت پيامبرخدا صلي‌الله عليه و آله عهد خود را ناديده گرفته و با غاصبان همراه شدند، حكمشان معلوم است.

10 ـ در "المسترشد" با اضافه "فرجع من الحرب علی عقبه" آمده است.

11 ـ در "المسترشد" بجاي عبارت: "قد نزل دارن... منافقي مضر": "و قد نزل ذاقار مع نسّاجي اليمن و قصّابي و منافقي مضر" آمده است.

12 ـ "المسترشد": "و إستعمل الفاسق في... و أنحی علی كتاب الله يحرّفه ويحرّقه."

13 ـ عبارت: "فأما طلحه فرماه... من حيث جئتما" در "الامامة و السّياسة" و "الغارات" نيامده است.

14 ـ عبارت: "فلسنا عبيد... كفا عنه" در "المسترشد" نيامده و بجاي آن "فأبيا عليه" آمده است.

15 ـ قرآن مجيد، سورة انفال، آية 58.

16 ـ "المسترشد" و "الغارات" و "الامامة و السّياسة" عبارت: "و كانت  عائشه... و دفع بيعتي" را نياورده‌اند.

17 ـ عبارت: "بعث الي أن ابعث... و يقبل في الشّوري" در "الامامة و السّياسة"، "الغارات" و "المسترشد" نيامده است.

18 ـ در الغارات چنين است: «فإن اجابوا الي مافي الکتاب، جامعونا علي ما نحن عليه من الحق. و ان ابوا کان اعظم لحجتنا عليهم».

 

 ادامة مطلب





بازديد : 5377 بار
 
 
ثبت نام در سایت
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
گزارش کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:323
جديدترين کاربر: Leonida47Q

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 168
 بارديد ديروز : 1,369
 بازديد کلي : 5947689
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 170
اعضا: 0
مجموع: 170

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 0
اعضا: 0
مجموع: 0

اعضاي آنلاين:
نظرسنجی
صرف نظر از ظاهر سايت، مطالب را چگونه مي‌بينيد؟

عالي و جديد، ادامه دهيد
نسبتا خوب
تكرار حرف ديگران
موجه نيست
ادامه ندهيد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 117
نظرات : 9