.
مطالب ثابت سایت

هديه به منتظران گل نرگس

نقدی بر تفسیر و مفسران

هجوم آرام و خواب غفلت (نگرشی بر غوغای انفجار جمعیت)

سقیقه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

نقدهايی بر کتب درسي دبستان

مشهورهاي بي اصل

برخی خیانتهای منافقانه در کتاب: «بیست و پنج سال سکوت علی»

گزارشي از تهاجم بر عزاداري و عاشوراي حسيني

نقدي بر مجله‌ي خانواده

مباحثی پیرامون امامت

نمي از كرانه‌‌هاي غدير


موضوعات سایت
کل موضوعات 23
کل ارسال ها 86
کل بازديد ها 602400
کل پاسخ ها 63
کل اعضا 324
آخرين 20 ارسال انجمن

چت آنلاین
ارسال شده توسط salmani در مورخه : پنجشنبه، 10 تير ماه ، 1395

وحدت وجود
ارسال شده توسط samad در مورخه : سه شنبه، 30 تير ماه ، 1394

اخراج تیر از پای امیر المومنین
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 26 بهمن ماه ، 1393

سوال/ تحریف یا ...
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : پنجشنبه، 22 اسفند ماه ، 1392

تصویری با موضوع امیر المؤمنین عل?
ارسال شده توسط taghvim در مورخه : جمعه، 17 خرداد ماه ، 1392

درباره "خيانتهاي منافقانه در «
ارسال شده توسط alef در مورخه : چهارشنبه، 27 دي ماه ، 1391

قرآن و تورات-انجیل
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : سه شنبه، 5 دي ماه ، 1391

حدیث کساء به روايت جابر بن عبد ال?
ارسال شده توسط aletra در مورخه : يكشنبه، 26 آذر ماه ، 1391

بدترين خلق خدا در آخر الزمان!!
ارسال شده توسط sarbaz در مورخه : جمعه، 14 بهمن ماه ، 1390

داستان تير و پاي امير
ارسال شده توسط hedayati در مورخه : يكشنبه، 2 آبان ماه ، 1389

داغ فراق
ارسال شده توسط andalib در مورخه : شنبه، 11 ارديبهشت ماه ، 1389

فراخوان شعارهاي فاطميه
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

سخن از فاطمه گفتن!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

در سوگ همتاي علي عليه السّلام
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1389

امام فدايي دين است، يا اصل دين؟
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388

آسيبها و راهكارها در عزاداري
ارسال شده توسط andalib در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388

بر كرانه‌ي غدير
ارسال شده توسط andalib در مورخه : سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388

مگر غدير را فراموش كرده‌ايم؟!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388

طرح جدید سایت
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

اصلاحيه
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

جستجو


جستجو در وب
جستجوی سايت

اندازه صفحه

100%
125%
150%
200%
250%
300%

   
   
 
  
سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 9 - بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت امير با غاصبان روايت سوم
 
  

 

سرآغاز

1- نسبت امام معصوم با دين خدا

2- سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه

     
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در حادثةسقيفه

3- علي عليه‌السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه

بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت:

* روايت اول

* روايت دوم

* روايت سوم

      نابودي اسلام، خواستة غاصبان

* روايت چهارم

* روايت پنجم

دستاويز مدعيان تأييد حكومت ابوبكر توسط اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

* روايت اول

* روايت دوم و سوم

* روايت چهارم

دربارة نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام

متن نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

      1 - واژة شيعه و مفهوم آن

     
2 - وضع عرب پيش از اسلام

      3 - ويژگي قريش

      4 - درگذشت پيامبر و رفتار مردم با ثقلين

      5 - انصار و قريش در سقيفه

      6 - خودداري از بيعت با ابوبكر

      7 - نابودي اسلام در كشتن امام عليه‌السلام توسط منافقان

      8 - موضع‌گيري‌ها در برابر ابوبكر

      9 - حجت بر ابوبكر تمام بود

      10 - عمر، و واگذاري حكومت

      11 - شوراي منتخب عمر، عليه اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      12 - سوگواري جنيان بر اسلام

      13 - غربت امام در خيل هم‌پيمانان

      14 - خار در چشم و استخوان در گلو

      15 - موضع امام در جريان قتل عثمان

      16 - بيعت با امام پس از قتل عثمان

      17 - طلحه، زبير و عايشه سركردة شورشيان

      18 - خارج نمودن همسر پيامبر گناهي بس بزرگ

      19 - كشتار شيعيان اميرالمؤمنين در بصره، به دست طلحه و زبير و عايشه

      20 - قتل عثمان، بهانة طلحه و زبير و عايشه

      21 - نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      22 - موضع‌گيري معاويه در مقابل اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      23 - جنگ صفين و ماجراي حكميت

      24 - ظهور خوارج و سستي سپاه عراق

      25 -توبيخ و سرزنش سپاه عراق

      26 - سپاه شام در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      27 - برانگيختن سپاه، براي جنگ با معاويه

 

 

 

 

 

 

* روايت سوم:

«... فَلَمَّا رأيتُ رَاجِعَةً مِن النَّاسِ قَد رَجَعَتْ مِن الاِسلامِ تَدْعُو إِلى محَوِ دِينِ محمّد وَ مِلَّةِ إِبراهِيمَ عليه‌السلام   خَشِيتُ إنْ أنَا لم أَنصُرِ الاسلامِ وَ أَهلَهُ أَرَى فِيه ثُلْماً و هَدْماً تكُونُ المُصيبةُ عَلیَّ فِيهِ أَعظمَ مِن فَوتِ ولايةِ أُمُورِكُم الَّتي إنمّا هيَ متاعُ أَيّامٍ قلائِلَ، ثمُ تَزُولُ وتَتَقشَّعُ كَما يَزولُ وَ يَتَقَشَّعُ السَّحابُ،‌ فَنَهضْتُ معَ القَوْمِ فيِ تلكَ الأَحداثِ، حَتّى زَهَقَ الباطِلُ وَ كانَتْ كَلِمةُ اللهِ هيَ العُليا و إنْ رَغََمَ الكَافِرُونَ1».
«چون گروهي از مردم را ديدم که از اسلام برگشته و [مرتد و كافر شده و ديگران را]  به نابود ساختن دين محمّد‌ صلي‌الله عليه و آله  و از بين بردن آيين ابراهيم عليه‌السلام فرا مي‌خوانند، ترسيدم که اگر اسلام و اهلش را ياري نكنم، بايد شاهد رخنه و خرابي در اسلام باشم، كه [در آن صورت] مصيبت آن، بر من بزرگتر است از مصيبت از دست دادن ولايت امور شما؛ چون حكومت بر شما، كالاي چند روزه‌اي بيش نيست كه از بين مي‌رود و پراكنده مي‌شود، همچون ابري كه در آسمان از بين مي‌رود و پراكنده مي‌گردد. پس به‌ناچار در آن بدعتها [و‌ آن اقدامات شوم و حركتهاي كفرآميز]  [بر آن قوم، مشرف شدم و] در حالت اشراف بر ايشان، به همراه آنان بودم، تا اينكه باطل از ميان رفت و كلمة خدا بود كه برتري يافت، اگرچه كافران را  ناخوش آمد».
 

بررسي خبر:

اين فرمايش، فرازي از نامة امام عليه‌السلام است كه هدف اصلي اين کتاب بوده، و تمامي اين پيشگفتار نيز، به نحوي براي رفع شبهه از مفهوم متشابه همين كلام به رشتة تحرير درآمده است. زيرا اين قسمت از گفتار امام عليه‌السلام دست‌آويزي براي بسياري از توجيهات نادرست نويسندگان معاصر در تحليل عملكرد امام عليه‌السلام قرار گرفته است.
 

پيش از هر توضيحي به چند پرسش توجّه کنيد:

1ـ با توجّه به آنچه گذشت، پس از رحلت جانگداز رسول مكرّم اسلام‌ صلي‌الله عليه و آله آن گروه از مسلمانان كه مرتد شده و از اسلام برگشتند و مردم را به نابودي دين محمّد فرا مي‌خواندند، چه كساني بودند؟
2ـ آن گروه مرتد چه مقام و موقعيّت اجتماعي و سياسي بدست آورده بودند كه مي‌توانستند آشكارا و بدون واهمه، مردم را به نابودي دين محمّد دعوت كنند؟ مگر کساني که موقعيّتي نداشتند، جرأت چنين کاري داشتند؟
3ـ در جامعه‌اي كه به دستور حكومت، رعايت ظواهر اسلام، اجباري بود، دعوت به نابودي اسلام، چه معنايي دارد؟
4ـ با توجّه به آن‌كه اميرالمؤمنين در صورت داشتن ياور، آهنگ جنگ با ابوبکر و لشکريانش را داشت، در اين صورت، منظور از اسلام، و اهل اسلامي كه در کلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام ، توسّط مرتدّان، در خطر نابودي قرار گرفته بودند، کدام اسلام و کدام اهل اسلام بود؟
5ـ وقتي اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام بي‌وفايي مردم و نقض بيعت و رفتن آنان به سوي ابوبکر را ارتداد مي‌داند، رخنه و ثلمه‌اي که بر اسلام وارد مي‌شود، و به خاطر آن رخنه و ثلمه، با ابوبکر بيعت مي‌کند، کدام ثلمه، و منظور آن حضرت از اسلامي که منهدم خواهد شد کدام اسلام است؟
6ـ در معارف ديني آمده است كه دين قائم به حجّت خداست، و تازماني كه حجّت خدا در روي زمين است، دين باقي و برقرار خواهد بود. آيا ترس از نابودي دين، همان ترس از كشته‌شدن حجّت خدا و عترت پاك پيامبر‌ عليهم‌السلام نيست؟
7ـ گروه منافقي كه پس از درگذشت پيامبر اسلام صلي‌الله عليه و آله چهره نمودند و مرتد شدند، چه اقدامي براي نابودي دين محمّد كردند، که اميرالمؤمنين عليه‌السلام را از انهدام اسلام به خوف واداشت؟
8 ـ آيا نابودي اسلام و اهلش در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام چيزي جز حمله به خانة وحي و سوزاندن آن و کشتن اهل آن است؟
9ـ در کلام امام عليه‌السلام  که فرمود: باطل از بين رفت و کلمةالله حاکم شد، مراد از باطل، چه بوده، و منظور از کلمة‌الله چيست؟
10ـ منظور امام عليه‌السلام از جملة «فنهضت مع القوم في تلک الأحداث» چيست؟

 

نابودي اسلام، خواستة غاصبان:

از جمله مواردي که افسانه‌هاي ارتدادِ ساختگي، به کمک غاصبان، و اعوان و انصارشان آمده است، در توجيه اين فراز از فرمايش امام عليه‌السلام است. توجيه کنندگان، چنين وانمود مي‌کنند که: وقتي پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله از دنيا رفت، و بنيان حکومت ابوبکر نهاده شد، تمام مردم، جز قبيلة قريش و ثقيف، مرتد شده و از اسلام برگشتند و کافر شدند. کافران و مرتدّان، عليه مسلمانان به پا خواستند. اميرالمؤمنين که اين وضعيّت را ديد، نسبت به اسلام و مسلماناني که با ابوبکر بيعت کرده بودند، احساس خطر کرد. از اين رو، دست از مطالبة حکومت، که متاع چندروزه‌اي بيش نبود، شست، و با ابوبکر بيعت کرد، که مبادا کافران و مرتدّان، بر مسلمانان چيره شوند و اسلام و مسلمانان را از بين ببرند! تا اينکه به هر حال، با همّت ابوبکر، و جنگهايي که با مرتدان و کافران نمود، آنان را از پاي درآورد و باطل را از بين برد و کلمة الله را حاکم کرد2 !
اين، يکي از دورغهايي است که سيف‌بن عمر تميمي زنديق، افسانه‌سرا و دروغ‌پرداز مشهور دربار سقيفه، پاية آن را نهاد، و تاريخ‌نگاراني چون طبري، ابن اثير، ابن کثير، ابن خلدون، ابن عبدالبر، ابن عساکر، ذهبي و... در حالي‌که هم خودشان و هم علماي رجالشان، سيف را دروغ‌گو و ضعيف و زنديق مي‌دانند، روايات او را به عنوان تاريخ معتبر و متقن، در کتب خود تکثير کرده و به آنها استناد نموده‌اند. و نويسندگان پس از ايشان نيز آن را دستاويز قرار داده، و تمام فرمايشاتي که اميرالمؤمنين عليه‌السلام در بارة انهدام و از بين بردن اسلام توسّط مرتدّان و منافقان، و ارتداد و به کفر کشاندن مسلمانان توسّط آنان فرمود را به همان سبکي که گفته شد، توجيه کرده و مي‌کنند. کلمة‌الباطل در کلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام را مرتدّان و کفّاري مي‌دانند که با حکومت ابوبکر مي‌جنگيدند! و کلمةالله را ره‌آورد حکومت ابوبکر معرّفي مي‌کنند، که به زعم آنان، با مرتدّان و کفّار جنگيد و پيروز شد.
ولي بر اساس بحثي که در بارة ارتداد پس از پيامبر، گذشت، و تفصيل آن را به طور کامل مي‌توانيد در کتاب «عبدالله‌بن سبا» نوشتة سيّد مرتضي عسکري بخوانيد، اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه‌السلام را حمل بر ارتدادي غير از ارتداد غاصبان و بيعت‌کنندگانشان نمودن، نهايت ساده‌انديشي و يا شيطنت، و يا بي‌اطّلاعي از تاريخ صحيح، اسلام، و معارف ديني است. زيرا همان‌گونه که گفته شد، در آن زمان، جز ارتداد از امير مؤمنان، و ارتداد از حکومت و ولايت الهيّة علوي، که ارتداد از دين و خدا و پيامبر بود، هيچ ارتداد ديگري اتّفاق نيفتاد، و تمام ادّعاهايي که در اين مورد صورت گرفته، کذب محض، و صرفا براي توجيه رواياتي‌است که تصريح بر ارتداد ناقضان بيعت علي عليه‌السلام دارد، و براي سرپوش گذاشتن بر کشتار مسلماناني است که مي‌گفتند ما زکاتمان را بايد به وصيّ پيامبر بدهيم نه به ابوبکر، و به جرم نپرداختن زکات، به ارتداد متّهم شدند و به قتل رسيدند و سرهايشان به عنوان سوخت، زير ديگهاي غذا سوزانده شد! و زنان و کودکانشان، به اسارت رفتند!
در موقعيّتي که ابوبکر و بيعت‌کنندگانش، که در رأس آنان عمر بود، شخصيّتي چون اميرالمؤمنين عليه‌السلام که از کودکي با پيامبر بزرگ شده، و از ابتداي مأموريّتِ پيامبر، با آن حضرت، و يار او، و برادر او، و هم‌رزم او، و سپر بلاي او، وجنگاوري بود که زره او پشت نداشت چون هرگز به دشمن پشت نکرد، و شيري بود که با نعره‌اش لرزه بر اندام کفر و شرک مي‌افتاد، و پيامبر در باره‌اش اين همه سفارش نموده، و به امر قطعي خداي متعال، او را در ملأ عام، به خلافت خويش منصوب ساخته، و اين نکته را به‌طور مکرّر اعلام داشته، و از همة مردم برايش بيعت گرفته، را مورد هجوم وحشيانة خويش قرار مي‌دهند و خانه‌اش را به آتش مي‌کشند، و همسرش را که دختر پيامبر خداست، و از سوي خدا و پيامبر، در باره‌اش آن همه سفارش شده، مورد ضرب و جرح قرار مي‌دهند  و علي عليه‌السلام را به ريسمان کشيده و در ميان نامردمان نااهل، کشان‌کشان براي بيعت مي‌برند، و هيچ مدافعي پيدا نمي‌شود که عليه ابوبکر و لشکرش، از اميرالمؤمنين عليه‌السلام دفاع کرده و به آنان کوچکترين تعرّضي نمايد، آيا مي‌توان تصوّر کرد که اميرالمؤمنين از ترس آن‌که مبادا، کافران بر چنين حکومتي چيره شوند و يا مردم را به کفر برگردانند و دين محمّد را از بين ببرند، بيعت کرد؟ مگر در مقابل اين قدرت، دشمني هم وجود داشت که به حساب بيايد، به گونه‌اي که علي عليه‌السلام به ملاحظة آن دشمن، ناچار به بيعت با ابوبکر باشد؟! و مگر پس از سالها مصاحبت مردم با پيامبر، کوچکترين احتمالي مي‌رفت که مرتدّ و يا مدّعي نبوّتي بيايد و چنين مردمي را به کفر بکشاند؟ مردمي که پيامبر را با آن همه معجزه و قدرت، به سختي به نبوّت ‌شناختند، مردمي که علي مرتضي را با آن معجزات و قدرتهايي که از او بروز کرد، و با آن همه تأکيدات پيامبر و آيات بيّنات، نه به امامت مي‌شناختند، و نه خليفة پيامبرش مي‌دانستند، آيا خوف آن مي‌رفت که اين مردم، گول کساني بخورند که بي‌هيچ قدرت و معجزه‌اي، [به قول تاريخ‌سازان] ادّعاي نبوت مي‌کنند، و يا مرتد شده و در جامعه رخنه کرده‌اند؟ و اميرالمؤمنين هم به خاطر ترس از چنين افرادي، با ابوبکر بيعت و همراهي و همکاري کند، که مبادا اين افراد، مسلمانان را به کفر بکشانند؟!
چه کسي مي‌تواند چنين چيزي را بپذيرد بجز... ؟ و کدام کفر و ارتداد، مي‌تواند بدتر از مقابلة آشکار با امر و فرمان خدا و پيامبرش و خليفة او باشد؟ و کدام ارتداد شديدتر از روي گرداندن از خدا و پيامبرش، پس از بيعتي محکم با امام و خليفة پيامبر؟ و کدام ارتداد و کفر، شنيع‌تر از آتش زدن خانه وحي، و ضرب و جرح دختر پيامبر و همسر علي عليه‌السلام و به ريسمان کشيدن امامي که منصوص و منصوب از سوي خدا و پيامبر اوست؟ آيا کفّار و مرتدّان مي‌خواستند، چنين افرادي را به کفر بکشانند؟! و اگر آنان را به کفر مي‌کشاندند، آيا کفري از اين بدتر عارضشان مي‌شد، که علي عليه‌السلام دلش به حال آنان و اسلامشان بسوزد؟!
و جز در دروغهاي سيف تميمي زنديق، در کجاي تاريخ، يک روايت معتبر يافت مي‌شود که اميرالمؤمنين پس از بيعت با ابوبکر، حتّي يک بار، با يک مرتد جنگيده باشد، يا در مقابل يک مرتد و کافري که مي‌خواست بيعت کنندگان با ابوبکر را به کفر بکشاند، ايستادگي کرده باشد؟
نه! هرگز چنين نيست. و هيچ قدرت خارجي نه وجود داشت، و نه آهنگ چنين کاري را داشت و نه قادر بر چنين کاري بود. و آن قدرتي که مي‌تواند مردم را به کفري بکشاند که از خدا و پيامبر و  امامشان بگريزند و احتجاجهاي فراوان و هشدارهاي صريح، و يادآوري بيعتشان با علي عليه‌السلام در آنها کارگر نيفتد، قدرتي در داخل است که به نام اسلام، آتش کفر را در بين مسلمانان افروخت، و آنان را از مسير حق منحرف و متفرّق ساخت. و کار را به جايي رساند که وقتي حکومت به دست اميرالمؤمنين عليه‌السلام سپرده شد، فرمود:

«واليان پيش از من، کارهايي انجام دادند که بر خلاف کارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن کارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شکستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترک بدعتها و سنّتهاي مخالف سنّت پيامبر وادار کنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني که در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشکر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي که يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندکي از شيعيانم که فضل و امامت مرا از کتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند...3».
پيش از اين نيز گفتيم که وقتي اميرالمؤمنين عليه‌السلام کساني را که از روي عمد و علم، بيعتشان شکسته و به سوي ابوبکر رفته‌اند را مرتد مي‌خواند، و به دنبال لشکر مي‌گردد که بر آنان شمشير کشيده و با آنان بجنگد، و چون ياوري نمي‌يابد، سکوت مي‌کند و نمي‌جنگد؛ و وقتي به هيچ‌وجه تن به بيعت نمي‌دهد، حتّي با اينکه خانه‌اش را به آتش مي‌کشند و همسرش را مي‌زنند و مجروح مي‌کنند و او را تهديد به قتل مي‌کنند باز هم تن به بيعت نمي‌دهد، تا اينکه او را به بند کشيده به زور به طرف ابوبکر مي‌برند، وکشته شدن خودش و خاندانش و خاندان پيامبر و شيعيان خاصش قطعي مي‌شود، و در آن هنگام، به زور و اجبار تن به آن‌چنان بيعتي مي‌دهد، چگونه ممکن است، اميرالمؤمنين ترس از انهدام دين چنين مردمي داشته باشد، و چنين اسلامي را ياري و نصرت کند، و به خاطر چنين مردمي، از سر احساس مسؤوليّت و حفظ وحدت، و... بيعت را بپذيرد؟! مگر ممکن است که از طرفي بخواهد بر آنان شمشير کشيده و با آنان بجنگد، و از طرفي به خاطر مسلمان بودنشان، و به خاطر اين‌که نکند ديني که اين مردم دارند از بين برود، و ثلمه و رخنه در اين دين وارد شود، با ملاطفت و مدارا با آن مردم همراه شده و با ابوبکر بيعت کند؟! کدام صاحب خردي مي‌تواند چنين چيزي را بپذيرد؟ و آيا بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام نصرتي براي اين مردم، و اسلام اين مردم بود؟ اگر اميرالمؤمنين با آن قوم بيعت نمي‌کرد، چه اتّفاقي مي‌افتاد؟ آيا اگر هزاران اينچنين مردمي بميرند، و يا همة آنان از بين بروند، در دين محمّد رخنه و ثلمه‌اي ايجاد مي‌شود؟ آنجا که محو دين محمّد است کجاست؟ و آنجا که در دين محمّد ثلمه و رخنه ايجاد مي‌شود کجاست؟
آنان که اندکي با معارف ديني و روايات و تاريخ آشنايي دارند، خوب مي‌دانند که: ثلمه و رخنه زماني در دين ايجاد مي‌شود که بخشي از دين از بين رفته، و يا دستخوش بدعت و تغيير و تبديل گردد. و اين مسأله در آن زمان، فقط در دومورد اتّفاق مي‌افتاد، و مورد سوّمي به نام هجوم کفّار و مرتدّين، دروغي بيش نيست. و آن دو مورد که ثلمه در دين ايجاد مي‌شد، عبارتند از:
1 ـ در نسبت امام با دين. گفتيم: امام که عمود و اساس دين است، اگر کشته شود و از بين برود. با کشته شدنش ثلمه و رخنه‌اي در دين ايجاد مي‌شود که هيچ چيز جاي آن را پر نخواهد کرد. زيرا دين، آسماني است. و امام هم، امام آسماني و مطلوب خدا و  از سوي خداست. و ديگران که زميني و ناقصند، هرگز نمي‌توانند ثلمه و رخنة دين آسماني را پر کنند. و اين مسأله چيزي نيست که نيازي به بحث داشته باشد. و اين است معني اين روايت که مي‌فرمايد:
«اذا مات العالم ثَلُمَ في‌الاسلام ثلمةٌ لايسُدّها شيءٌ ـ وقتي عالم [امام] بميرد، شکافي در دين ايجاد مي‌شود که هيچ چيز جاي آن را پر نخواهد کرد».
2 ـ مورد دوم که ثلمه در دين ايجاد مي‌شود، زماني است که حتّي با وجود امام عليه‌السلام بدعتها در دين آشکار شود، و احکام دين تغيير و تحول يابد، و دين واقعي الهي، جاي خود را به دين زمين جعلي بدهد. و امام عليه‌السلام قدرت مقابله با عاملان بدعت را نداشته باشد. در اينجا نيز در دين ثلمه و رخنه ايجاد مي‌شود. اين ثلمه و رخنه اگرچه به خاطر نداشتن يار و همراه، قابل جلوگيري نيست ولي با وجود امام زنده در بين مردم، جبران و پر مي‌شود. زيرا آنان که به امام روي آورند، دينشان محفوظ خواهد ماند و از امام خواهند گرفت. و آنان که از امام بگريزند، ديني برايشان باقي نخواهد ماند جز بدعت.
اينجاست که با توجّه به نسبتي که امام با دين دارد، اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام کشته شود، در صورت حيات بشريت بر روي زمين، ثلمه‌اي بس عظيم در دين ايجاد خواهد شد که چيزي جاي آن را پر نخواهد کرد. و تا قيامت جز بدعت چيز ديگري باقي نخواهد ماند. بدعتهايي که هيچ اثري از دين محمّد را بر جاي نخواهند گذاشت. پس علي عليه‌السلام بايد زنده بماند تا ثلمه‌اي غير قابل جبران، در دين محمّد ايجاد نشود. و اگر توسّط مرتدّان و کافراني که بر محو دين محمّد کمر همّت بسته‌اند، و مردم را منافقانه به محو دين محمّد فرا مي‌خوانند، ثلمه‌اي چون بدعت و تغيير و تبديل در دين، ايجاد مي‌شود، با وجود و زنده‌ماندن امام و مراجعه به او، قابل جبران خواهد بود. اکنون مي‌پرسيم:
آن ثلمه‌اي که علي عليه‌السلام را ناچار به حفظ جان خويش و بيعت با ابوبکر کرد، و آن رخنه‌اي که ‌ با هيچ چيزي جز با بيعت علي عليه‌السلام پر نمي‌شود، چه رخنه و ثلمه‌اي بود؟ و آن چيزي که با فقدانش، چنين رخنه‌اي در دين ايجاد مي‌شد، آيا بيعت نکردن علي بود يا حيات و زنده ماندن شخص علي عليه‌السلام ؟
بديهي است که طبق نصوص مختلف و صريح از شخص اميرالمؤمنين عليه‌السلام ثلمة دوم يعني بدعت در دين محمّد، با حکومت ابوبکر و ديگران، به وقوع پيوست و فراوان شد و با قدرت تمام ادامه داشت و تا هنوز هم به نام دين و سنّت پيامبر و سنّت شيخين، باقي و پابرجاست! پس بيعت امام، نه تنها نتوانست اين ثلمه و رخنه را از بين ببرد، بلکه اگر با اختيار امام، و از روي رضا و رغبت و براي حفظ وحدت و امثال اين حرفها بود، بيعتش تأييدي بود بر اين بدعتها و بر اين ثلمه‌ها. دليل از بين نرفتن اين ثلمه و رخنه، فريادهاي مکرر امام است که در يکي از آنها مي‌فرمايد:
«واليان پيش از من، کارهايي انجام دادند که بر خلاف کارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن کارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شکستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترک بدعتها و سنّتهاي خلاف پيامبر وادار کنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني که در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشکر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي که يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندکي از شيعيانم که فضل و امامت مرا از کتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند... ».
وقتي مسألة ارتداد و شورش عليه حکومت ابوبکر، و بيعت امام به خاطر اين قضيّه، دروغي بيش نيست، و وقتي بيعت امام، از ثلمه و رخنه‌اي به نام بدعت، جلوگيري نکرد، پس آن ثلمه و رخنه‌اي که با بيعت امام از آن جلوگيري شد، کدام ثلمه بود؟
آيا جز ثلمة شهادت و فقدان امام بود، که اگر اتّفاق مي‌افتاد طبق فرمايش صريح پيامبر، تا قيامت ديني بر زمين باقي نمي‌ماند و تا ابد خدا عبادت نمي‌شد، و با بيعت اجباري علي عليه‌السلام با ابوبکر، و حفظ جان آن حضرت که در معرض قتل بود، از آن جلوگيري شد؟
ثلمة دوّم، يعني ثلمة بدعت، اگرچه براي امام سنگين و درد‌آور است، ولي با وجود امام در بين مردم، و تذکّرات و راهنماييهاي امام و مراجعة مردم به آن حضرت، تا حدودي جبران مي‌شود. اگرچه حکومت هم به دست امام نباشد. و اگر امر دائر باشد بين اين ثلمه به تنهايي، که جان امام را حفظ مي‌کند و با وجود امام جبران  مي‌گردد، و بين ثلمه و رخنة اوّل که با شهادت امام حادث مي‌شود و با هيچ چيز ديگر پر نمي‌شود، و بالطّبع ثلمة دوم را نيز در پي دارد، شخص حکيم و مدبّر و مدير که حکمت و تدبّر و مديريّتش نشأت گرفته از عصمت مطلق اوست، کدام را بر مي‌گزيند؟ ثلمة اوّل را يا ثلمة دوم را؟ بديهي است که ثلمة دوم را بر اوّل ترجيح مي‌دهد و جان خود را حفظ مي‌کند. زيرا اين ثلمه، با زنده‌ماندن و وجود او، جبران مي‌شود. و وجودش باعث آن مي‌شود که زمين اهلش را فرو نبرد. و از طرفي، از سوي پيامبر مأمور است که به وصيّت آن حضرت عمل کند، و هرکس به او مراجعه کرد، راهنمايي کند. و هدايت  و امامت را همچنان داشته باشد، و خطاهاي حکومت و مردم را به آنان گوشزد کند. اگر پذيرفتند، چه بهتر، و اگر نپذيرفتند به آنان کاري نداشته باشد و جان خود را حفظ کند، تا ثلمة اول يعني فقدان امام که هرگز قابل جبران نيست، در دين ايجاد نشود.
از اين روست که اسلام، در کلام امام، چيزي جز شخص امام نمي‌تواند باشد. و ياري اسلام چيزي جز حفظ جان شخص امام نمي‌تواند باشد. و اهل اسلام چيزي جز شيعيان خاص آن حضرت و در نهايت، بيعت‌کنندگان ناآگاهي که با علي دشمني ندارند، نمي‌تواند باشد. و ياري اهل اسلام، چيزي جز آنان نمي‌تواند باشد. و ثلمه‌اي که بيعت امام باعث جلوگيري از آن مي‌شود چيزي جز ثلمة قتل امام نمي‌تواند باشد. زيرا کساني که اميرالمؤمنين به دنبال ياور مي‌گشت تا با آنان بجنگد و بر آنان شمشير بکشد، و وقتي هم فرصت به او دست داد و ياور يافت، در جنگ جمل و صفين و نهروان بر آنان شمشير کشيد و پوزة آنان را به خاک ماليد، چگونه مي‌تواند اسلامشان اسلامي باشد که به خاطرش چنين بيعتي از سوي امام صورت بگيرد تا ثلمه‌اي در دينشان ايجاد نشود؟ و چگونه ممکن است چنين افرادي، اهل اسلامي باشند که خونشان محترم است و بايد محفوظ بماند؟ و آيا اين دو اقدام از سوي علي عليه‌السلام با يکديگر تضادّي ندارند؟!
اينجاست که اميرالمؤمنين مي‌فرمايد، ديدم که گروهي، از دين برگشته‌اند و ديگران را به محو دين محمّد و کيش ابراهيم فرا مي‌خوانند. ترسيدم که اگر اسلام و اهل آن را ياري نکنم، ثلمه و رخنه در دين ايجاد شود و... .
همانطور که گذشت، پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه‌السلام سفارش کرده بود که اين مردم عمداً و از روي علم و آگاهي تو را رها کرده و با ديگري بيعت مي‌کنند. در اين موقع اگر ياوراني يافتي عليه آنان جهاد کن و اگر ياوري نيافتي اقدام نکن. و اگر براي گرفتن راهنمايي و هدايت، نزد تو آمدند، آنان را به راه حق راهنمايي کن. و اگر نيامدند، رهايشان کن. و اگر به خطايي رفتند، چنانچه سخنت را گوش دادند، به آنان گوشزد کن. در غير اين صورت آنان را رها کن.
اميرالمؤمنين عليه‌السلام هم پس از آنکه با زور شمشير بيعت کرد، طبق وصيّت پيامبر، نظاره‌گر آن قوم بود و خطاهاي آنان از قبيل حدّ بي‌جا، تعزير بي‌جا، و پاسخهايي که از روي جهل و ناآگاهي به افراد مي‌دادند و... را به آنان تذکر مي‌داد. و اگر از او پرسشي مي‌کردند و راهنمايي مي‌خواستند، به طريق حق راهنمايي مي‌فرمود. در مواردي، سخنش را مي‌پذيرفتند چون چاره‌اي جز پذيرش نداشتند. زيرا اين افراد همان کساني بودند که مي‌گفتند: «زنان پرده‌نشين هم از من بهتر مي‌دانند» و يا مي‌گفتند «همة مردم از من فقيه‌ترند». و در آن مواردي که سخنش را نمي‌پذيرفتند، رهايشان مي‌کرد تا کار خودشان بکنند، و با آنان مقابله نمي‌کرد.
از اين رو، مي‌فرمايد: «فنهضت مع القوم في تلک الأحداث». «نهض» به معني حرکت از بلندي است. يعني از بالا با آن قوم حرکت مي‌کردم و نظاره‌گر ومراقب تمام بدعتهاي آنان بودم، و همه را زير نظر داشتم. تا اينکه باطل(حکومت غاصبان) از بين رفت و کلمةالله (حکومت اميرالمؤمنين عليه‌السلام) برتري يافت. اگرچه کافران [و کساني که کينة علي عليه‌السلام  به دل داشتند] را ناخوش آمد.
و ترديدي نيست که منظور امام از باطل جز حکومتهاي غاصب، نمي‌تواند چيز ديگري باشد. و مراد از «کلمةالله» جز شخص آن حضرت چيز ديگري نمي‌تواند باشد. و هرگز نمي‌توان گفت که مراد امام عليه‌السلام اين است که: با ابوبکر و اعوان و انصارش همراه شدم تا کافران و مرتدّان منکوب شدند و «کلمة الله» يعني ابوبکر و حکومتش برتري يافتند! آيا مي‌توان حکومت ابوبکر با آن جنايتي که نسبت به خاندان وحي مرتکب شد، و اميرالمؤمنين مي‌خواست با او بجنگد و به دنبال ياور مي‌گشت و ياور نمي‌يافت، و يا بدعتهايي که او و ديگران در دين محمد وارد کردند را به «کلمة‌الله» تعبير کرد؟!
بسيار آشکار است که «کلمةالله» همان است که خدا تعيين فرموده بود. و آن، جز وجود قدّيس اميرالمؤمنين عليه‌السلام و حکومت حقّة آن حضرت چيزي نمي‌تواند باشد. و بديهي است که اين «کلمةالله» پس از اضمحلال باطل برتري يافت. و باطلي که پيش از «کلمةالله» بود آيا غير از حکومت ابوبکر و عمر و عثمان که با غصب و باطل به دستشان رسيد ، و بدعتهايشان امام عليه‌السلام را به گونه‌اي آزرد که به زندگي خويش، تعبير «خار در چشم و استخوان درگلو» نمود، باطل ديگري را مي‌توان تصوّر کرد که پيش از کلمة الله بوده باشد؟
 

* روايت چهارم:

«لماّ بلَغَ أميرَالمؤمنين صلوات الله عليه مسيرُ طلحة والزبير وعائشة من مكة إلى البصرة، نادی: الصّلاةُ جامعةً‌. فلمّا اجتمع الناسُ، حمد اللهَ و أثنىٰ علَيْهِ‌، ثمّ قال‌: أمّا بعدُ، فإنّ اللهَ تباركَ وتعالىٰ لماّ قَبضَ نبيَّه‌ صلي‌الله عليه و آله قلنا‌: نحنُ أهلُ بيتِهِ و عَصبَتُه‌ و ورثَتُه و أولياؤُه و أحَقّ خلائقِ اللهِ بِهِ‌. لا‌ننازَعُ حقَّه و سلطانَه‌. فبينما نحن علیٰ ذلك إذْ نَفَرَ المنافقون‌َ فانتزعُوا سلطانَ نبيّنا‌ صلي‌الله عليه و آله منّا، و ولّوه غيرَنا. فَبَكَتْ لذلِكَ واللهِ العيونُ و القلوبُ منّا جميعاً‌، وخشنَتْ واللهِ الصّدورُ‌. و أَيْمُ اللهِ لوْلا مخافةُ الفرقةِ بينَ المسْلِمينَ و أن يعودوا إلى الْكفر، ويعورَ الدّين، لَكُنّا قدْ غيّرْنا ذلكَ مَا استَطَعْنٰا...4».
«هنگامي كه خبر حركت طلحه، زبير و عايشه از مكه به سوي بصره به اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام رسيد، دستور اجتماع همگاني صادر فرمود. وقتي مردم جمع شدند، امام عليه‌السلام خداوند را سپاس و ستايش نمود و فرمود: امّا بعد: هنگامي که خداوند متعال، پيامبرش‌ صلي‌الله عليه و آله را به سوي خويش برد، گفتيم: ماييم اهل‌بيت، خاندان، وارث، نزديكان و سزاوارترين مخلوقات خداوند به او، و كسي دربارة‌ حق و حكومت او با ما درگير نخواهد شد. ما بر اين باور بوديم که منافقان جمع شدند و حكومت پيامبرمان‌ صلي‌الله عليه و آله را از ما ربودند، و به شخص ديگري سپردند. به‌خدا سوگند چشمان و قلب‌هاي همة ما به‌خاطر چنين حرکتي گريست، و سينه‌ها را خشم فراگرفت. و به‌خدا سوگند اگر ترس از تفرقه بين مسلمانان و برگشتنشان به كفر و انحراف دين نبود، آنقدر كه مي‌توانستيم در تغيير آن ـ حكومت ـ مي‌كوشيديم...».

پي‌نوشت:

1ـ "‌نهج البلاغة"، نامة62 : "فماراعني إلاّ انثيال النّاس علیٰ فلان يبايعونه، فأمسكت يدي حتّی رأيت راجعة النّاس قد رجعت عن الاسلام يدعون إلى محق دين محمّد‌صلي‌الله عليه و آله ، فخشيت إن لم أنصر الاسلام وأهله أن أری فيه ثلما أو هدما تكون المصيبة به عليّ أعظم من فوت ولايتكم الّتي إنّما هي متاع أيّام قلائل يزول منها ما كان كما يزول السّراب، أو كما يتقشّع السّحاب، فنهضت في تلك الاحداث حتّی زاح الباطل و زهق، و اطمأنّ الدّين وتنهنه".

2ـ و در راستاي همين توجيه، در كتاب "الامامة والسياسة" ، "ابن قتيبة دينوري" ، ج1 ، ص133، جمله‌اي به عبارت امام عليه‌السلام اضافه شده كه در هيچ يك از نسخه‌هاي معتبر و شيعي وجود ندارد. و همان عبارت، معناي كلام امام را به‌کلي عوض مي‌کند. و آن جمله عبارت است از: " فمشيت عند ذلك إلى أبي‌بكر فبايعته‌ " ! يعني روايت بدينگونه نقل شده: "حتى رأيت راجعة من النّاس رجعت عن الاسلام، يدعون إلى محو دين محمد‌صلي‌الله عليه و آله و ملة إبراهيم عليه‌السلام فخشيت إن لم أنصر الاسلام و أهله أن أری في الاسلام ثلما و هدما تكون المصيبة به علي أعظم من فوت ولاية أمركم الّتي إنّما هي متاع أيام قلائل ثم يزول ما كان منها، كما يزول السّراب‌، فمشيت عند ذلك إلى أبي‌بكر فبايعته‌، و نهضت معه في تلك الاحداث، حتى زهق الباطل‌، و كانت كلمة الله هي العليا، و أن يرغم الكافرون". با آنچه که در جريان بيعت اميرالمؤمنين گذشت، نيازي به پاسخ به اين‌گونه اکاذيب نيست.

3ـ کافي، ج8، ص58-59.

4ـ "أمالي شيخ مفيد"، ص154‌: قال: أخبرني أبوالقاسم جعفربن قولويه رحمه الله عن أبيه‌، عن سعدبن عبد الله‌، عن أحمدبن علوية، عن إبراهيم‌بن محمّد الثّقفي، قال‌: أخبرنا محمّدبن عمرو الرّازي قال‌: حدّثنا الحسين بن المبارك قال: حدّثنا الحسن‌بن سلمة  قال :... . همين خبر را "ابن ابي‌الحديد" در شرح خود بر "نهج‌البلاغه"، ج1، ص307 از مدائني نقل كرده. و چون عبارت "اذ نفر من المنافقون" دليل بر نفاق غاصبين حكومت بوده است، آنرا اينگونه نقل كرده است: " اذ انبري لنا قومُنا فغصبونا سلطان نبيّنا".

 

ادامة مطلب

 

 





بازديد : 3678 بار
 
 
ثبت نام در سایت
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
گزارش کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:323
جديدترين کاربر: Leonida47Q

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 456
 بارديد ديروز : 936
 بازديد کلي : 5859171
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 170
اعضا: 0
مجموع: 170

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 0
اعضا: 0
مجموع: 0

اعضاي آنلاين:
نظرسنجی
صرف نظر از ظاهر سايت، مطالب را چگونه مي‌بينيد؟

عالي و جديد، ادامه دهيد
نسبتا خوب
تكرار حرف ديگران
موجه نيست
ادامه ندهيد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 115
نظرات : 9